صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > حتا کلاغ قصه‌ها نیامد

حتا کلاغ قصه‌ها نیامد

مروری بر منظومه‌ی «حسنک» از پیام فیلی
الهام ملک پور   - برگرفته از: کتابخانه‌ی سایبری /
۲۸ تیر ۱۳۹۴

الهام ملک‌پور

«آن روز عصر، وسط آن‌همه نیروهای امنیتی، توی خیابان انقلاب چیزی را جا گذاشتم که دیگر نمی‌توانم پس بگیرم، نه از خیابان انقلاب، نه از هیچ خیابان دیگر…»

فصل ششم کتاب، در صفحه‌ی سی‌وشش را با این جمله آغاز می‌کنیم و پیش و پس این جمله، روایتی منظوم را از شرح ماجرای حسنک می‌خوانیم که از زاویه‌ی دید شاعر بیان می‌شود.

در ادبیات گذشته‌ی ما، سرودن منظومه در چنین ساختاری به‌منظور قصه‌گویی و روایت‌گری، سابقه داشته است، ولی در میان شاعران معاصر، شعرهایی از سیاوش کسرایی، فروغ فرخ‌زاد و احمد شاملو را سراغ داریم که در همین قالب سروده شده‌اند و توانسته‌اند با خواننده‌ی خود ارتباط بگیرند. از این میانه شاید «پریا»ی احمد شاملو نمونه‌ی بی‌مانندی باشد که بی‌تردید به گوش بسیاری رسیده است.

شاید ویژگی این سبک نوشتاری، نظم آوایی آن است، این نظم که شعر بلند «حسنک» هم از آن بهره دارد و گاهی در سطرهای هم‌طراز و گاهی هم در سطرهایی شبیه شعر نیمایی به کار می‌رود، با وزن عروضی متفاوت است و پیشینه‌اش به سال‌ها پیش برمی‌گردد. وزنی که در این گونه به چشم می‌خورد، وزن هجایی و شنیداری است که در منظومه‌های عامیانه و فولکلور ایرانی بسیار به گوش آشناست. شاعران نوپرداز ما از آن سود جسته‌اند و بنا بر خاصیت آهنگین آن و تاثیرگذاری روایت در این قالب خاص، آن را برای پیش کشیدن پاره‌ای مسایل مناسب یافته‌اند.

اکنون ما منظومه‌ی «حسنک» را پیش رو داریم که از همین قالب، برای باز گویی ماجرایی دیگرگونه سود برده است، ماجرایی که اغلب دوست نداریم در مورد آن سخن بگوییم و اگر هم چونین کنیم، به نیکی نخواهد بود. یکی از مشخصه‌های گسترش دنیای مجازی و نشرهای الکترونیکی، گسترش و ظهور ادبیات و زیست حاشیه‌نشین‌های فرهنگی و اجتماعی است. در فضای اینترنت، مجالی فراهم می‌شود تا هرکس بتواند خودِ واقعی‌اش را بدون نقاب‌های مرسوم و حساب‌گری‌های جامعه‌ای چون ایران نشان دهد. اگرچه پیام فِیلی هراسی از بودن و چگونگی بودن خود ندارد و انعکاس آن را می‌توان در آثار متفاوت او دید، ولی باید پذیرفت که در جستار کنونی تاریخ ما، مانند دیگران نبودن، غیرخودی بودن است و باید برای حفظ تفاوت‌ها در چنین اجتماعی، بهای زیادی پرداخت.

«حسنک یادت میاد شهریور

تو خیابون وسط ظهر غریب

چقده به تشنگی خندیدیم؟

یادته تو خیابونای گیج و دربه‌در

سر چارراه

           وسط کوی و گذر

چقد از گم نشدن ترسیدیم؟

… ولی

… اما

یه جا انگاری یه چیزی جا موند

یکی رو ستاره‌ها جا خوش کرد

یکی تو خیابونا تنها موند

حسنک بهم بگو

چجوری از اون خیابونا خودمو پس بگیرم؟»

منظومه‌ی «حسنک» در فاصله‌ی اردیبهشت تا تیرماه 1388، توسط پیام فِیلی سروده شده است و چاپ نخست آن، در زمستان 1390 در حالی توسط نشر گیلگمشیان به دست خواننده‌ی خود رسیده است که نقاشی‌های امیدرضا سرشار را نیز دربر گرفته است.

اگرچه پیام فیلی پیش از هرچیز خود را شاعر می‌داند و نخستین کتاب او، مجموعه‌ی شعری با نام «سکوی آفتاب» نام دارد که در سال 1384 توسط نشر آرویچ به چاپ رسیده است، ولی پیش از مجموعه‌ی «حسنک»، فیلی با «من سبز می‌شوم… میوه می‌دهم؛ انجیر» چاپ‌شده به سال 1389 توسط نشر گردون و «برج‌ها و برکه‌ها» در سال 2006، در عرصه‌ی رمان دست به قلم برده است. اگرچه این رمان‌ها به‌ویژه «من سبز می‌شوم…» مایه‌هایی از شاعرانگی را با خود دارند، ولی اگر به عنوان‌های کتاب‌های چاپ‌نشده‌ی فِیلی نگاهی بیندازیم، شاید او را بتوان شاعرتر نامید، آن‌طور که خود دوست‌تر می‌دارد.

مجموعه‌ای که به «گم‌نامی حسنک» تقدیم شده است، می‌تواند به گم‌نامی و بی‌پناهی هزاران انسانی تقدیم شود که چون او بوده‌اند و لبخند را چنان فتح کردند که هیچ‌کس گویی تا آن زمان نخندیده بود.

بیشتر بخوانید
اختتامیه‌ی رسمی ایران‌پراید ۲۰۱۷
معرفی کتاب «پویایی زندگی مردان دوجنسگرا»
تخیلات جنسیت‌زده‌ی یک کاریکاتوریست از زنان خبرنگار
دانشنامه‌ی قاعدگی – کتابی برای کودکان

 

ثبت دیدگاه