صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > هنر و ادبیات > «عاشقانه‌ای در بن‌بست»

«عاشقانه‌ای در بن‌بست»

شهرزاد کریمی   - برگرفته از: رادیو کوچه /
۱۳ شهریور ۱۳۹۴

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

فایل را از این جا دانلود کنید

کوچه مدرسه مثل همیشه شلوغ بود. سه تا مدرسه توی این کوچه باریک وجود داشت. یک راهنمایی، یک دبستان و یک دبیرستان. هر سه هم دخترونه بود. مدارس پسرانه معمولن با فاصله از دخترانه‌ها تاسیس می‌شد یا اگر نزدیک به هم بودن طبق هماهنگی که بین مدیران صورت می‌گرفت ساعت تعطیل شدن حداقل نیم‌ساعت یا بیشتر فاصله داشت. به این شکل تا جای ممکن از برخورد دختر و پسر جلوگیری می‌شد. ولی با این حال همیشه بعضی بودن که این قدر خونه رفتن را کش می‌دادن تا بتونن تو راه رفتن به خونه، دختر یا پسری که دوست دارن ملاقات کنن.

«نفیسه» ولی اون روز دیر رفتنش به خونه بخاطر این مورد نبود. بلکه دلیلش این بود که خانم پرورشی مثل سه روز گذشته او را توی دفتر تا ساعتی پس از خوردن زنگ آخر نگه داشته بود و بازجویی می‌کرد.

ماجرا مربوط می‌شد به دوست نفیسه. دختری به اسم «الهام». دختری که توی کل مدرسه کسی نبود که او رو نشناسه. دلیل این موضوع چیزی نبود بجز این‌که الهام بسیار زیبا بود و البته تا حدودی خوش‌پوش. به همین دلیل ساده نه تنها خودش بلکه دوستانش و هم کلاسی‌هاش هم همیشه بیش از دیگران زیر نظر بودند.

امروز ولی موضوع با همیشه فرق داشت. خانم پرورشی و جاسوس‌های کوچولوش چیزهایی پیدا کرده بودند. در یکی از زنگ‌های تفریح بعد از وارسی کیف مدرسه الهام نامه مشکوکی در اون یافته شده بود که بنظر می‌اومد مربوط به یک قرار عاشقانه احتمالی باشه. حالا اون سعی می‌کرد با هر کسی که به الهام نزدیک هست حرف بزنه تا بتونه بفهمه این قرار کجاست. درست مثل یک بازپرس جنایی! موضوع نامه خیلی کلی بود و در اون محل دقیق قید نشده بود فقط از الهام خواسته شده بود که به جای همیشگی بیاد. اتفاق قرار بود همین امروز بیفته. خانم پرورشی بعد از بازجویی مفصل از نفیسه تهدیدش کرده بود که در صورتی که به الهام موضوع را بگه او رو از مدرسه اخراج خواهد کرد.

download11111

نفیسه خوب می‌دونست که تا الان الهام رفته و هم‌چنین خوب می‌دونست که هر جایی که باشه جاسوس‌های کوچولو تعقیبش خواهند کرد. مسلمن این بهانه خوبی هست که خانم مدیر برای همیشه از شر این دانش‌آموز پر دردسر راحت بشه. دانش‌آموزی که عملن هیچ کار خلافی نمی‌کرد. ولی وجودش و حضورش باعث دردسر بود. گرچه الهام عضو تیم والیبال مدرسه بود، بازی فوق‌العاده‌ای داشت، گرچه درس نسبتن خوبی هم داشت ولی زیباییش اون هم تا به اون حد نمی‌تونست در یک محیط خاکستری و سیاه تحمل بشه.

نفیسه راهش را کج کرد. رفت به همون جایی که می‌دونست شاید الهام رفته باشه. کوچه زیبای پر درختی که می‌دونست معمولن همه دانش‌آموزان مدرسه قرارهاشونو اون جا می‌ذارن. چرا که دنج بود و پر از درخت‌هایی که می‌تونستن پوششی باشن برای پنهان شدن.

کوچه بدون در نظر گرفتن پیرزنی که مشغول شستن ورودی در خونه‌اش بود تقریبن خالی بود. صدای پرندگان از لابه لای درختان شنیده می‌شد. کمی که قدم هاشو تند کرد یاد اون بن‌بست مخفی نزدیک به آخر کوچه افتاد. به کوچه که رسید کفش‌های پر سرو صداش رو از پا در آورد. نمی‌دونست کی و چی به اون می‌گه الهام این‌جاست. ولی با تمام وجود حسش می‌کرد. وقتی وارد کوچه شد و بعدش اون پیچ نهایی… دلش لرزید چون صدایی شنید.

یک لحظه خواست برگرده ولی…به خودش گفت:

فقط یک نگاه و برمی‌گردم.

همه چیز خیلی ساده‌تر از اونی بود که فکر می‌کرد. خیلی خیلی ساده‌تر. حالا می‌فهمید چرا جاسوس‌ها هیچ وقت از الهام چیزی پیدا نکردن. در گوشه‌ای از کوچه الهام به سادگی در حال عشق‌بازی با دوست هم کلاسیش «نازی» بود که مدتی پیش از مدرسه به خاطر جابجایی منزل‌شون رفته بود. هیچ وقت نفهمیده بود اون دوتا چرا تا این حد هم دیگر رو دوس دارن و دستای هم ور‌‌ رها نمی‌کنن. هیچ‌وقت متوجه نشده بود که چه چیزی را وقتی ساعت‌ها تو چشم‌های هم نگاه می‌کنن و لبخند می‌زنن از بقیه مخفی می‌کردن.

حالا می‌دونست که هیچ وقت جاسوس‌های کوچولو نخواهند توانست او را گیر بندازن.

  منبع: رادیو کوچه
بیشتر بخوانید
یکی از ما – آخر بازی
یکی از ما – ازدواج
حراج عاشقانه‌ای از همینگوی به مارلین دیتریش
عشق ممنوع در آفریقا

 

ثبت دیدگاه