صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > کوییر > مهاجرت برای من که نه زنم و نه مرد

مهاجرت برای من که نه زنم و نه مرد

امیر پیام   - برگرفته از: بیبیسی فارسی /
۲۶ آبان ۱۳۹۴
چمدان: ‘مهاجرت برای من که نه زنم و نه مرد خوب بود’

هر سوالی می‌کردم، بدون مکث جواب می‌داد.

151111163810_chamedan_yas_london_304x304_chamedan_nocredit

یاس به دلایل خانوادگی نخواست نامش فاش شود

تصور می‌کردم بعضی از سوالات و یادآوری خاطرات مربوط به آن صدایش را بلرزاند. اشتباه می‌کردم.

در واشنگتن ساعت شش عصر و در بریتانیا یازده شب بود.

از طریق اسکایپ گفتگو می‌کردیم. به علت ضبط استودیویی نمی‌توانستم تصویرش را ببینم. با وجود این احساس می‌کردم خیلی تلاش می‌کند عصبانیتش را پنهان کند. خونسردی بیش از اندازه‌اش از خشمی فروخورده حکایت داشت.

بعد از ضبط مصاحبه با خودم گفتم “حالا که گمنام می‌ماند، می‌شود دلخوری‌هایش از همه را، هر چند تند و گزنده در نسخه نهایی گنجاند”.

آن قدر راحت از آن چه بر او گذشته بود حرف می‌زد که یکی دو بار مجبور شدم به بهانه پاسخ دادن به تلفن، میکروفن را ببندم و خودم را برای ادامه گفتگو جمع و جور کنم.

یاس (نام مستعار) که در سن یازده سالگی و هنگام سفر تابستانی بی‌بازگشت به بریتانیا، یقین داشت بدون مادرش نمی‌تواند زنده بماند، حالا سالهاست تنها زندگی می‌کند.

کلیک کنید و بشنوید: ‘بدون اطلاع پدرم با مادرم فرار کردیم’

“وقتی عزیزترین کسان‌ تو عشق‌شان را مشروط می‌کنند. وقتی فقط زمانی دوستت دارند که شبیه خواسته‌هایشان هستی، چرا من بدون قید و شرط آنها را دوست بدارم.”

“روزی که به مادرم گفتم من بیناجنس و لِزبین هستم اتاق در سکوتی طولانی فرو رفت. ابتدا خواست ‘همدلی’ کند اما خیلی زود کارمان به راونپزشک کشید.”

“یک روز عصبانی شد و به روانپزشک گفت ‘چرا درستش نمی‌کنی؟’ دکتر هم به او گوشزد کرد این طور حرف زدن توهین محسوب می‌شود.”

یاس به یاد ندارد در تمام آن یازده سالی که در ایران بوده خانه آنها “بیش از ۱۰ روز رنگ خوشی” به خود دیده باشد.

“خانواده ما خیلی عجیب و غریب بود. پدر و مادرم همیشه دعوا می‌کردند. همیشه با هم قهر بودند. یک روز دعوای شدیدی بین آنها در گرفت. پدرم مادرم را از خانه بیرون کرد. مادرم حتی روسری سرش نبود. بعد پدرم من و برادرم را سوار ماشین کرد و رفتیم. مادرم معمولا هنگام دعوا فریاد می‌زد و جیغ می‌کشید. اما آن روز برای اولین بار هیچ نگفت. فقط سری تکان داد و تلخندی زد. آن چهره را هرگز فراموش نمی‌کنم. می‌شد در آن گسستن و بریدن را دید.”

یاس وقتی تنها یازده سال داشت، به همراه مادرش برای گذراندن تعطیلات تابستانی به انگلستان برده شد.

پدرش که احتمالا به نیت مادرش مشکوک شده بود، در راه فرودگاه از یاس خواست عهد کند که به ایران باز خواهد گشت.

یاس هم که از تصمیم مادرش بی خبر بود، در کمال تعجب و به راحتی به پدرش وعده بازگشت داد.

“وقتی مادرم گفت قرار نیست به ایران بازگردیم ترس وجودم را فرا گرفت. اولین چیزی که به یادم آمد قولی بود که به پدرم داده بودم. همزمان چون می‌دانستم بدون مادرم نمی‌توانم زندگی کنم، دچار اضطراب شدید شده بودم. احساس گناه می‌کردم.”

“مادرم ماه‌های اول از پس‌انداز و پول اجاره خانه‌ای که در ایران داشت استفاده می‌کرد. از خواهرش هم کمک می‌گرفت. اما بعد کم‌کم به خانه سالمندان می‌رفت و موهای آنها را کوتاه می‌کرد. بعدها دوره کودک‌یاری دید و از بچه‌ها نگهداری می‌کرد. از کمک‌های دولتی هم استفاده می‌کردیم.”

می‌گوید با وجود این که از کودکی متوجه تفاوتش با دیگران شده بود اما هنوز جرات نکرده درباره هویت جنسی‌اش با پدرش صحبت کند.”

“اوایل نوجوانی حتی دوست پسر گرفتم. سعی کردم ارتباط با جنس مخالف را تجربه کنم. برادرم که حالا دیگر به ما پیوسته بود، یک روز غیرتی شد و سر من داد زد: ‘من اصلا فکر می‌کردم که تو گِی (همجنس‌گرا) هستی’. آن روز گوشم زنگ زد. متوجه شدم دیگران هم این تفاوت را در من دیده‌اند.”

“من نه زنم و نه مرد. برای همین هم می‌توانم هم دنیای مردان را درک کنم و هم دنیای زنان را. اما ریخت جنسی و کالبدم شبیه زنان است. خودم هم از همان کودکی احساس می‌کردم رابطه عمیق و عاطفی برای من فقط با یک زن شدنی است. اما جرات پذیرش این واقعیت را نداشتم.”

یاس می‌گوید بالاخره در دوران دانشجویی موفق شده با خودش “کنار بیاید” و به “دنیا” اعلام کند که او کیست و از کِه بودن خود راضی است.

اما آغاز رضایت برای او سرآغاز “نارضایتی” برای اطرافیانش بود.

“در جامعه انگلستان هم هنوز خیلی‌ها درک کاملی از ما ندارند. والدین بسیاری از دوستانم -به ویژه ایرانی‌ها- ترجیح می‌دهند من با دخترشان دوستی نکنم. قصه‌ مادرم را هم که گفتم.”

“با وجود همه اینها، فکر می‌کنم بهترین کاری که مادرم خواسته با ناخواسته در حق من کرد، همین آوردنم به انگلستان بود. فکر می‌کنم اگر ایران مانده بودم به علت جنسیتم نمی‌توانستم آنی شوم که هستم. اگر چه مهاجرت ما ناگهانی بود و من فرصت خداحافظی و حق تصمیم‌گیری نداشتم اما نتیجه‌اش برایم مثبت بود. حالا وقتی فکر می‌کنم می‌بینم اگر قدرتش را داشتم حتی زودتر مهاجرت می‌کردم.”

یاس “پذیرش بی‌قید و شرط فرزندان توسط والدین” و “احترام به حریم خصوصی افراد” را در چمدانش می‌گذارد.

همانطور که به قسمت‌هایی از سخنانش در باره رضایتش از مهاجرت گوش می‌دهم، کم‌کم با عقب و جلو کردن فایل‌ها متوجه تکرار چند باره واژه‌هایی چون “خداحافظی” و “پدر” می‌شوم.

در استودیو صدای بلندگوها را بالا می‌برم و دقیق‌تر به موجک‌های روی صفحه مانیتور خیره می‌شوم.

با بزرگ کردن موجک‌ها متوجه بغضک‌هایی می‌شوم که نه به طور منحنی‌های سینوسی که به شکل شکنج‌های ناگهانی ثبت شده‌اند.

باید تدوین را از اول شروع کنم. تمام آن جمله‌های خشم‌آلود، گلایه‌های تند و نفرت‌ها باید کنار گذاشته شوند. از نو باید تدوین کنم.

قطعه اول موسیقی چمدان این هفته اثری است از گروه اسراییلی آنا آر.اف (Anna RF) و قطعه دوم هم کاری است مشترک میان آنا آر.اف و گروه نادیستان (Naadistan)که دو سال پیش در هندوستان تشکیل شده است.

هر دو گروه با استفاده از سازهای کهن و مدرن و با تلفیق موسیقی شرق و غرب تلاش در خلق آثاری دارند که به گفته خودشان پیامش “آزادی و خوشحالی” است.

بیشتر بخوانید
ممنوعیت پوشش حجاب در مدرسه‌های اتریش
کنار هم می‌ایستیم و برای احقاق حقوقمان قدم بر می‌داریم
کنار هم می‌ایستیم و برای احقاق حقوقمان قدم بر می‌داریم
برنامه‌ی شماره‌ی ۲۷۸ – رادیو رنگین‌کمان
برنامه‌ی شماره‌ی ۲۷۶ – رادیو رنگین‌کمان

 

ثبت دیدگاه