صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > هنر و ادبیات > تنها، مثل کسی که خدایش او را سخت دوست می‌دارد

تنها، مثل کسی که خدایش او را سخت دوست می‌دارد

علی سجادی   - برگرفته از: صدای آمریکا /
۱۱ آذر ۱۳۹۴

نوول «من سبز می شوم میوه می دهم انجیر» نوشتۀ پیام فِیلی (با کسر فاء) در ۹۴ صفحه توسط انتشارات گردون در آلمان منتشر شده است. «من سبز می شوم…» داستانی است کاملاً متفاوت با آنچه تا کنون به زبان فارسی خوانده ام، اگرچه تم اصلی آن یعنی «تنهایی» و «گناه» در بسیاری از نوولهای معاصر تکرار شده، اما پیرنگ (plot) داستان و بیان آن از لونی دیگر است. راوی داستان از همان آغاز تصریح می کند که «من بیست و یک سال دارم. من همجنسگرا هستم، من آفتاب بعد از ظهر را دوست دارم.» با این حال ترجیح من این است که این نوول را در چارچوب «ادبیات همجنسگرایانه» محدود نکنم، زیرا گسترۀ تفکر مندرج در آن بسی فراتر از خواهشهای جنسی و موضوعهای ناشی از آن است.

آنچه تاکنون از گرایشهای همجنس گرایانه در ادب فارسی دیده ام در چارچوب غزل و شعر است و نمونه ای از آن در ادبیات کلاسیک داستانی منثور نداشته ایم، اگرچه به گفته دکتر سیروس شمیسا «اساساً ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنسگرایی است»، و این معنی از بررسی ادب فارسی در هزار سال اخیر آشکار است که تقریباً همیشه معشوق نرینه محل توجه و مرکز ثقل آفرینشهای بزرگمردان ادب فارسی بوده است. این که چرا همجنسگرا بودن شعر و ادب تغزلی و غنایی فارسی از دید عموم پنهان مانده، می تواند – به قول دکتر شمیسا – از جمله به دلیل ساختار زبان فارسی باشد که فاقد ضمایر یا افعال جنسیتی است و این موضوع به ذهن اجازه می دهد که معشوق را جنس مخالف شاعر فرض کند. ترکیب بند عاشقانه وحشی بافقی که در کتابهای درسی فارسی نسل من آمده بود، و همه نوعاشقان آن را برای معشوقه های واقعی یا خیالی (جنس مخالف) خود می خواندند، نمونه ای است از این ایهام زبانی:

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانۀ رویی بودیم
بستۀ سلسلۀ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خویی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

خاصه آن که یک بند از این عاشقانه، که آشکارا به معشوق نرینه شاعر اشاره دارد، به همت آموزگاران اخلاق گرای ما از کتب درسی – و بلکه از دیوان وی – حذف شده بود:

ای پسر چند به کام دگرانت بینیم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینیم

مایۀ عیش مدام دگرانت بینیم
ساقی مجلس عام دگرانت بینیم

تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

رواج همجنسگرایی در ایران تا پایان دورۀ قاجار چنان بوده که به استناد تحقیق دکتر شمیسا، در دوره صفویه «امردخانه هایی دایر شد که حکومت به صورت رسمی از آنها مالیات اخذ می کرد.» (شاهد بازی در ادبیات فارسی، ص ۲۲۸) و نیز سفرنامه های خارجیانی که در این دوران از ایران بازدید کرده اند، داستانهایی از رواج آن نقل کرده اند که همه خواندنی ست. در این باره که چرا از رواج همجنسگرایی از دوران پهلوی به این سو کاسته شده، هنوز تحقیقی صورت نگرفته، ولی اجمالاً می توان حضور زن در شؤون مختلف جامعه و آغاز رفع تبعیضهای هزار ساله از آنان را عامل اساسی در بازگشت توجه مردان به غیرهمجنس و این «تغییر ذائقه» دانست؛ اگرچه برخی از علمای علوم اجتماعی و ژنتیکی معتقدند حدود هشت تا ده درصد هر جامعه ای همجسنگرا هستند، و در این مورد به تحقیقات علمی استناد می کنند که در چند دهه اخیر انجام شده است.

*

باری، نوول «من سبز می شوم، میوه می دهم انجیر» داستانی است از جنس ادبیات غنایی فارسی که با عبارت «من بیست و یک سال دارم. من همجنسگرا هستم، من آفتاب بعد از ظهر را دوست دارم» آغاز می شود و با همین عبارت ساده ما را به دیدن رویاهایی دعوت می کند که هم رنگین اند و هم وحشت انگیز، هم آشنایند و هم غریبه، هم نزدیک و هم دور، بسیار دور. راوی از احساسات و تجربیاتی نو و بدیع در تصورات ذهنی همجنسگرایان و عشق ورزی ایشان سخن می گوید و خواننده را به ضیافتی دلهره آور می برد تا چالشهای ذهنی – و شاید عینی – خود را در تقابل با ارزشها و معیارهای پذیرفته شده در روابط عاطفی و عشقی خود عرضه، و به صورتی نه چندان آشکار قضاوت عام را طلب کند.

این داستان باید در دو ظرف گوناگون مورد بررسی قرار گیرد، یکی محتوی داستانی آن و دیگری زبان آن، که در مواردی که کم نیست به شعر می ماند، و رسیدگی به آن فرصتی دیگر می طلبد.

شخصیتهای اصلی داستان پُکِر(تلفظ: پوکر مانند بازی معروف با ورق)، مباشر افغان و اخناتون هستند.

راوی نامی ندارد، یعنی این که مادرش نامی بر او ننهاده و حتی دیگران هم بر او نامی ننهاده اند. این که راوی نامی ندارد، نه ازاین جهت است که کسی نامی بر او ننهاده، بلکه از این روست که نامی که شخصیت او را بنمایاند وجود ندارد – چنان که در مورد خدای یهودیان – که بی نامی نام اوست، و به روایت تورات: اوست آن که نامی برایش نیست، اوست که هست: «یهوه»!

پُکر هم چون راوی بیست و یک ساله است و آفتاب بعد از ظهر را دوست دارد ولی همجنسگرا نیست و در طول داستان در می یابیم که وی در واقع نیمۀ ظاهری و «قابل عرضۀ» راوی است. یعنی راوی می خواهد شناخت مردم از وی شناختی باشد که از پُکر دارند. پُکر مثل ویترینی است که تماشاچیان و خوانندگان با نگاه کردن و خواندن آن راوی را می شناسند. اما پُکر واقعیت راوی نیست فقط نقابی است که وی – که چون «یهوه» نامی ندارد – بر خویشتن خویش نهاده تا دیگران او را از ورای آن نقاب ببینند. پُِکر تمنیات و علاقه های واقعی عاطفی و جنسی راوی را پنهان و به دیگران وانمود می کند که دگرجنسگراست، خواهان ازدواج است، و حتی نسبت به منِ واقعی راوی، و خویشتن خویش، احساس انزجار می کند:

«- این یکی رو نمی تونم هضم کنم

گاهی که با یکی از اونها برخورد می کنم می خوام بالا بیارم… دست خودم نیست.

اونها زندگی سختی دارن… دلم به حالشون می سوزه….»

این چالش درونی درطول داستان ادامه دارد و راوی هرگز نمی تواند با این «منِ» درون خود کنار بیاید و به تفاهمی برسد.

شخصیت دیگر قصه «مباشر افغان» است که در همسایگی راوی زندگی می کند. راجع به گیاهان چیزهای زیادی می داند و «اتاق او پایتخت جهان است، پایتختی در تصرف هوش گیاهان. امارتی که ساقه های وهم از آن بالا خزیده اند…» و اگرچه «لبهای درشت و پر خون» دارد و پوستی آفتاب سوخته که «سراسر اندام چابک و نیرومندش را پوشانده است» اما راوی میل آمیختن با او ندارد. مباشر افغان در طول روز – و در طول داستان – مشغول تراشیدن نیم تنۀ ملکه مدیترانه – ملکۀ اسرائیل – است، و شبها با راوی هنگام شنیدن ترانه های گروه «کوئین» از جمله تصنیف معروف «نمایش ادامه دارد» از ساقه های وهم هوش گیاهان بالا می روند و نشأه می شوند.

شخصیت دیگر داستان اخناتون مصری است از فراعنه دودمان هجدهم. راوی در رویاهایش و به ویژه بعد از بالا رفتن از هوش گیاهان با او آشنا شده و با او در می آمیزد و حتی از او بار بر می دارد: «من بارها با اخناتون آمیخته ام. من او را به مدد جادوی گیاهان مباشر افغان در سرزمینهای دور پیدا کرده ام. من هر بار زانوهای او را می بویم. زانوها و بازوانش را. از خطوط پوست جوان او بوی بیابانهای گمشده می آید. بوی آفتاب نارنجی، تابیده بر دیواره معبدها. او نیرومند و سالم است. با برق دندانها و تقلای بازوانش به هنگام تکاپوی تن با تن. من او را ازهمین تکاپو می شناسم.»

*

راوی از چه زمانی به گرایش ناگفتنی خود، به نیمۀ پنهان خود، آگاه شد؟ این را در درون خود و در تنهایی خود فریاد می کند: «من تو را دوست دارم پُکرررررررر…. من تو را در دامنۀ مِه پیدا کرده ام پُکر. در دامنۀ مِه. تو را در زیر درختهای سرگردان پیدا کرده ام. وقتی که چشمهایت پناه بره آهوها بودند. من تو را در دشتها پیدا کرده ام پُکر. درلا به لای بوته های علف. وقتی که ترسیده بودم… وقتی که چیزی در اندامم قد می کشید، کِش می آمد، دردناک می شد. تو را در دشتها پیدا کردم پُکر.»

*

راوی در طول داستان سوالاتی را مطرح می کند که هیچ جواب روشن و دقیقی برای آنها ندارد. یکی از سوالهای کلیدی این است که آیا زن از نظر جنسی جذابیتی برای وی دارد؟ و آیا تمایل او به همجنس «طبیعی» است: «من از طبیعت و چیزهای طبیعی چیزی نمی دانم. من فقط می دانم باید با هر پسری که دوستش دارم بخوابم. من به غیر همجنسها احساسی ندارم. جز گاهی وقتها که البته آن هم، آنی و زودگذر است. از این که با آنها بخوابم چندشم می شود…. نمی دانم… شاید من احساسی را به آنها دارم که یک آدم طبیعی به همجنس خودش دارد. به هر حال من این را نمی پسندم و فکرش هم برایم آزار دهنده است.»

راوی می گوید حتی گاهی اوقات که زنی به او جذب شده، به طور ناخودآگاه بهانه ای یافته تا او را پس بزند و آن را ناشی از «زنانگی نیرومند خفته در خود» می داند که آنان را به نوعی همجنس احساس می کند و ناخودآگاه پس می زند. با این حال هنوز نمی تواند احساس خود نسبت به همجنسانش را «طبیعی» بداند، گرچه دراین مقوله حتی تعریف همجنس و غیر همجنس روشن نیست و نوعی بحران هویت جنسی بر آن سایه افکنده است:

«من حتی هنوز دقیقا نمی دانم که این یک مساله طبیعی است یا غیر طبیعی. گاهی فکر می کنم که وقتی ]این گرایش[ در آدمها وجود دارد – هر چند که این آدمها در اقلیت باشند – پس لابد یک امر طبیعی است. یعنی فکر می کنم صرف به وجود آمدنش می تواند یک چیز طبیعی تلقی شود. مثل همه چیزهای دیگری که در طبیعت به وجود آمده اند»

احساس گناهی که در بخشهایی از داستان موج می زند، ناشی از همین موضوع طبیعی بودن یا طبیعی نبودن این نوع گرایشها است. راوی هم برای توضیح گرایش خود به همجنس، متوسل به تعریف «آدم طبیعی» می شود. و برای توضیح دادن گرایش خود می گوید که آن را نمی پسندد و حتی فکرش (یعنی فکر علاقه به غیر همجنس) هم برایش آزار دهنده است و علاقه خود را با همجنس از آن رو می داند که خود را در خویشتن خویش از آن جنس نمی داند.

نکتۀ جالب توجه دیگر این که رنج گناهی که راوی به واسطۀ گرایش جنسی اش بر دوش می کشد، از نوع مذهبی نیست، اگر بود او می توانست همین استدلال را درباره مذهب به کار برد، که اگر خواست خدا نبود، چرا مرا این گونه آفرید و چنین احساسی درون من به ودیعه نهاد؟ سوالی که پاسخ به آن بی گمان در توانایی روحانیان هیچ مذهبی نیست.

اما رنج ناشی از ستیز درونی راوی با خود – با پُکر – از احساس گناه عمیقتر است: «این مساله مرا کاملا منزوی و زندگی ام را دشوار و پیچیده کرده. حتی باقی همجنسگراها از من آزادترند. آنها زندگی نسبتاً راحتی دارند. من… اما نمی توانم. توان اعلام و افشای این ماجرا بامن نیست… من از انگشت نما شدن می ترسم؛ از تحقیر… از تهمت… از این که معدود دوستان و آشنایانم، هر کدام به نوعی مرا طرد کنند. نمی خواهم یک «عنصر نا به هنجار» تلقی شوم.»

و از همین روست که راوی – درعالم خیال یا واقعیت – بخشی از زندگی خود را با شبگردها پیوند می زند و تشفی اینگونه نیازها را در آنان می یابد:

«شبگرد ناشناس در تاریکی اتاق نگاهم می کند. سرم دوران گرفته. نزدیک می آید. نفسهایش را روی پوستم احساس می کنم. بازوها و قفسه سینه ام تیر می کشد. به گونه هایش دست می گشم و ناگهان صورت پوکر را می بینم که پوست او را می شکافد و از میان چهره اش بیرون می زند. دستهایم در هیجان تحلیل می روند. عطرهای پراکنده در اتاق می پیچند… سرم دوران گرفته. اندامها و بوسه ها و نفسها در هم می آمیزد….»

و البته احساس گناهی که بعد از برقراری رابطه با شبگرد ناشناس، و به ویژه با نگاه خیره تندیس آبی روح راوی را می خراشد:

«… همین طور برهنه روی کاناپه ولو شده ام. جا به جای تنم می سوزد. شبگرد ناشناس رفته… پُکر رفته. لبهایم دردناک و کبود شده. لکه های بنفش، روی تنم پراکنده است، روی بازوها و گردن ام. به سختی می توانم خودم را جا به جا کنم. تندیس آبی کج کج نگاهم می کند. مردمکهایش روی جراحات تنم ذوب می شوند. تاب چشمهایش را ندارم. دلم می خواهد کسی بیاید و مرا از چشمهای او پنهان کند… به زحمت بر می گردم. تاب می خورم و پشت به او می مانم. چیزی روی خطوط سرخ استخوانهای کتفم می لغزد… فرو می رود و… ذوب می شود.

تندیس آبی نگاه می کند… نگاه می کند… نگاه می کند.»

راوی افلاطون وار گرایش جنسی خود را ناشی از «عاطفه ای عمیق و سالم» می داند که مهار آن فقط در اختیار «غرائز شهوانی» نیست، اما از سخن گفتن یا حتی فکر کردن درباره گرایش جنسی خود دچار چنان هراسی می شود که از طرح سوالهایی که در این زمینه برایش پیش آمده نیز می ترسد و دچار توهم می شود. می ترسد که دیگران با طرح چنین سوالهایی، به علائق یا گرایش جنسی اش «ظنین» شوند و موقعیت اجتماعی یا حتی خانوادگی اش به خطر افتد. شاید این نظریه درست باشد که مردان ناخودآگاه حس می کنند با برقراری رابطه عاطفی نزدیک هویتشان را به خطر می اندازند و وجهۀ «مردانه» خود را که از کودکی به آنها آموخته اند، از دست می دهند. اگرچه راوی این داستان – دست کم در ذهنیت خود – از این مرز درگذشته و حتی چنان اندیشۀ افلاطونی ِ باقی مانده از جهان ِ قدیم یعنی: «زنان را بود بس همین یک هنر، نشینند و زایند شیران نر» پشت سر نهاده، که در رویاهایش و در عالم نشئگی از معشوق خود بار بر می دارد!

*

یکی دیگر از نگرانیهای راوی از آینده است. او نمی داند و نمی تواند از کسی بپرسد – و یا از تجربیات دیگران بهره مند شود – که گرایش جنسی او با پا پیر شدنش به چه سمتی میل می کند یا به کجا می انجامد. روال و مراحل زندگی «طبیعی» روشن است: ازدواج، فرزند، رشد فرزندان، پیر شدن آدمی، نوه، و…. مرگ. اما مراحل زندگی یک همجنسگرا چگونه است؟ و چگونه باید آن مراحل را طی کرد؟: «… نمی دانم وقتی پیر شوم واقعا چه اتفاقی برایم می افتد. این مساله یکی از همان چیزهاست که نمی گذارد من این جریان را در خودم «طبیعی» بدانم. طبیعی، مثل همه چیزهای دیگری که در طبیعت اتفاق افتاده اند.»

و در جای دیگر: «من از پیر شدن می ترسم. … قطعاً آن وقت دیگر شبگردهای ناشناس جوان حتی از تجسم اندام لختِ من عُقشان می گیرد… یادآوری این ماجرا به شدت افسرده ام می کند و باعث می شود از خودم هم بیزار شوم…»

راوی در این جا پیشفرض جالبی دارد و آن این که تمام شبگردها – که قاعدتاً همجنسگراهایی بی نام و نشان چون راوی هستند – جوان باقی خواهند ماند! مطمئناً آنان نیز چون راوی از پیری می ترسند و لابد چون او خواهان جوانمرگ شدن.

*

راوی از زندگی خود ناراضی است، از محیطی که در آن به سر می برد احساس امنیت نمی کند و می خواهد بار سفر بربندد و برود. کجا؟ آیا این سفر درونی است؟ جدا شدن از نیمۀ ظاهری است؟ روشن نیست. شاید به قول اخوان می خواهد برود به «هر جا که این جا نیست»! خسته و فرسوده است «از تکاپوی مدام دست یازی به این و آن»، تلاشی که «پست و نا به هنجار جلوه می کند» و باعث می شود راوی از خودش بدش بیاید زیرا دلش «هوای این دارد که مثل دیگران» باشد، یعنی «طبیعتاً» خواهان ثبات است. برای زندگی کردن، برای هوا کردن بادبادکهایش، نیاز به فضای باز دارد «چیزی که در اتاق نشیمن نیست»، یعنی در میهنش وجود ندارد، پس می رود «با یک تکۀ بزرگ آسمان در دستها»یش بر می گردد…. «من روی چارپایه ای می ایستم و آسمان بزرگم را به سقف اتاق نشیمن می چسبانم. پُکر یکی از بادبادکها را به من می دهد. بعد چند نسیم کوچک را از جیب پیراهنش بیرون می آورد و در آسمان من رها می کند. بادبادکها به هوا می روند و قرقره ها در دستهای کوچک ما می چرخند.»

عدم وجود فضای باز و اجبار به وام گرفتن آسمان و نسیم و چسباندن آن به سقف وطن، بازتاب نوعی احساس افسردگی دائم است که در جای جای این نوول به چشم می خورد، از آن نوع افسردگیهایی که می تواند بدخیم باشد. در جاهایی از نوول به خواننده این احساس دست می دهد که راوی – یا نیمۀ ظاهری او – تمایل به خودکشی دارد.

*

راوی در درون خودش به پُکر حسودی می کند. یعنی به قسمتی از درون خودش حسودی می کند؛ قسمتی که تلاش می کند بخش مسلط وجودش باشد و نیست؛ زندگی راوی را «بسازد» – که نمی سازد؛ مسلط بر روح او شود – که نمی تواند. بیان احساس عاشقانۀ راوی نسبت به پُکر و نگاه پُکر به (مجسمۀ) ملکۀ اسرائیل از شاعرانه ترین بخشهای این روایت است:

«پستانهای خوش تراش ملکۀ اسرائیل از کار درآمده اند. مباشر افغان کنار می ایستد تا دستکارش را ببینیم. پُکر یک جوری به پستانهای ملکه نگاه می کند… من یک جوری به پِکر نگاه می کنم. هر سه درخت رو در روی ملکۀ اسرائیل ایستاده ایم. من زیر پاهای پِکر ریشه می دوانم. پُکر خودش را به شاخه های مباشر افغان پیوند می زند.

من سبز می شوم… میوه می دهم… انجیر.

مباشر افغان بر فراز سر ما سایه ای پهن می کند. پُکر قد می کشد. شاخه هایش لانۀ پرنده ها می شود. من یکی از شاخه هایم را دراز می کنم، به دور لیوان آب می پیچم و آن را به پای پِکر می ریزم… پُکر آب را از ریشه هایش به درون می مکد. شکم نرم و داغ جوجه ها خنک می شود. هوا نمناک می شود. پرنده ها در نمناکی تن می شویند. ملکۀ اسرائیل لبخند می زند…»

*

با همه این حرفها، راوی در نهایت تنهاست، چون یهوه سبایوتی: «من تنها هستم. تنها، مثل کسی که خدایش او را سخت دوست می دارد.»

*

موضوع دیگر چگونگی برخورد جامعه – آحاد جامعه و نظام حکومتی – با این موضوع است که به قدمت تمدن بشری است.. در رساله مهمانی افلاطون (بخش آخر پنج رساله: شجاعت، دوستی، ایون، پروتاغوراس و میهمانی، ترجمۀ دکتر محمود صناعی، ۱۳۵۱، ص ۲۵۷ به بعد) از قول پوزانیاس در بحث عشق میان جوانان (منظور مردان جوان است) و مردان (کامل) در مقدمۀ دکتر صناعی آمده است:

«بعضی ملل از قبیل قوم بوئسی این نوع عشق را پذیرفته اند و دیگران مثل اهالی جزائر ایونی و ایرانیان این نوع عشق را مذموم داشته اند. در اسپارت و آتن نسبت به این عشق عقاید مختلف است… اگراین نوع عشق پاک باشد و الفت ناگسستنی بین عاشق و معشوق ایجاد کند پسندیده است اما اگر صرفاً عشق به صورت باشد ناپسند است و از نوع عشق بازاری ست. اگر عشق، عاشق و معشوق را به فضیلت رهبری کند موهبتی آسمانی است و رنج بردن و گزند دیدن در راه چنین عشقی بر اهل بصیرت دشوار نیست.»، و در اصل رساله:

«در کشورهایی که زیر سلطه بربریها هستند و در کشورهای بربری با این نوع عشق مخالفند همچنان که با دنبال کردن دانش و فن ورزش موافق نیستند. این در اثر این است که حکمرانان این ممالک جابر و مستبدند و بیم دارند از این که افکار عالی در ملت آنها نمو کند و همچنین از ایجاد رابطۀ استوار بین افراد ملتشان وحشت دارند… پس علت بدنامی این عشق بد نیتی حکمرانان است که از این رابطه وحشت دارند و می کوشند تا آن را بدنام کنند و نیز ترس و زبونی زیردستان. از طرف دیگر مبالغه ای که گروهی دیگر در خوبی این نوع عشق می کنند در اثر آن است که دچار تنبلی ذهنی هستند و نمی توانند موارد خوب و بد را از هم جدا کنند.»

*

توجه به همجنس ویژۀ تمدنهای متاثر از تمدن یونانی نیست و در تمدن اسلامی نیز سابقه دارد و در بسیاری از دربارهای خلفا و امیرالمومنین ها رایج بوده است. به عنوان مثال امیرالوممنین المتوکل علی الله، دهمین خلیفۀ عباسی در یکی از شبهایی که مشغول معاشقه با «غلامان گردن کلفت» (ترک) خود بود، توسط همین غلامان قطعه قطعه شد. دعبل بن علی خزاعی شاعر معروف عرب – همعصر همین خلیفه – در شعری درباره این نیاز جنسی امیرالمومنین گفته است: «… بر اثر کدام راز ناگفتنی، ترکانی که می بایست بندگان خلیفۀ عرب باشند، خودشان خلیفه را به بندگی خویش درآورده اند.» (الاغانی، به نقل از هزار و چهارصد سال، تألیف شجاع الدین شفا)

قبل از او نیز این رسم وجود داشته است. به نوشته مسعودی مورخ بزرگ قرن چهارم هجری در مُروج الذهب، چون امین پسر هارون الرشید به خلافت رسید، به «غلامان» توجه ویژه ای داشت و به واسطۀ این دلبستگی آنها را به مقامهای بالا منصوب می کرد. زبیده همسر هارون الرشید خلیفۀ پنجم عباسی و مادر ششمین خلیفه، با درک علاقۀ امین به غلامان، گروهی از کنیزان رعنا و زیبا را به هیأت مردان جوان آرایش کرد، کمربند میانشان بست و آنان را نزد پسرش خلیفۀ مسلمین امین بالله فرستاد. امیر المومنین این کار را پسندید و آن را از مردم پنهان نکرد. و لباس و آرایش مردانه برای کنیزکان و آرایش و لباس زنانه برای غلامان به صورت رسمی در دربار خلفا و خانواده های اشراف درآمد. در برخی از متون تاریخی و ادبی نقل شده که تا چند هزار از این گونه مردمان در دربارهای خلفا و امیرالمومین های عباسی و فاطمی وجود داشته اند. بر اساس همین متون نوع ادبی تازه ای با عنوان «غلامیات» از این زمان وارد ادبیات مکتوب جهان اسلام شد.

*

راوی – یا نویسنده – شیفتۀ اسطوره ها و داستانهای یهودی است، از خودش که چون «یهوه» – خدای اسرائیل – بی نام است تا ستاره داوود و تندیسی که مباشر افغان می تراشد والهۀ اسرائیل است تا مادر پرشکوه اسرائیل:

« – آی… مادر پر شکوه اسرائیل که رودخانه های ربانی از دهانت جاری می شوند و نورهای بین النهرین به پیشانی روشنت می تابند. من این جا تنم دارد می سوزد. با تو از رُستنی های مدیترانه گیاهدارویی نیست؟»

اما ریشه و منبع این شیفتگی روشن نیست، لزومی هم ندارد که روشن باشد. در واقع به نظر می رسد این شیفتگی واکنشی باشد نسبت به آنچه در دنیای واقعی راوی و نویسنده می گذرد. در دنیای واقعی، و در سرزمینی که راوی در آن زندگی می کند، و تبلیغاتی که مستمراً علیه اسرائیل و یهودیان می شود، می تواند مبنای چنین واکنشی باشد. انکار هولوکاست توسط رهبران نظام اسلامی، در حالی که هنوز اردوگاهها و کوره های آدم سوزی هیتلری در اروپا باقی است، راوی را وا می دارد تا به رغم روایت رسمی نظام اسلامی دغدغه های انسانی خویش را بیان کند:

« پُکر روی دیواری دیگر، طرحی از کوره ها و اردوگاهها می کشد و در حالی که نامها پیوسته روی لبهایش مکرر می شوند، خطی نامنظم روی دیوارها رسم می کند. خطی که کوره ها و اردوگاهها را احاطه کرده است. خطی شبیه به مرزهای «پروس»…. بی آن که بخواهم نامها روی لبم مکرر می شوند:

آبراهاااام!…

ایزااااک!…

یاکووووب!…»

و شاید هم بیان نوعی دلنگرانی از هولوکاست همجنسگرایان در میهن راوی باشد….

*

درباره این نوول بسیار می توان گفت، نوشت و تحلیل کرد، اما به گمانم تا همین حد برای آشنایی با این روایت کافی است و علاقه مندان باید اصل داستان را بخوانند.

بعد از اتمام این نوشته، به لطف خانم ساقی قهرمان، با برخی از این نوع نوول ها، از جمله «قهوه خانه» اثر خشایار خسته و «پیرهن رنگرزان» نوشتۀ جانان میرزاده، هر دو از انتشارات گیلگمیشان در تورنتو، آشنا شدم.

– تصنیف نمایش ادامه دارد را اولین بار فردی مرکوری که از پارسیان هند و زاده زنگبار بود در سال ۱۹۹۱ خواند و اندکی بعد از بیماری ایدز درگذشت. نام اصلی فردی مرکوری که از بلندآوازه ترین خوانندگان موسیقی پاپ در جهان بود (و هست) فرخ بُلسرا بود و او در اوان زندگی هنری خود آن را به فردی مرکوری تغییر داد. بعد از مرگ فردی مرکوری خوانندگان دیگری نیز این ترانه را جرا کردند که مهمترین اجرا از آن التون جان خواننده بزرگ بریتانیایی است.)

  منبع: صدای آمریکا
بیشتر بخوانید
معرفی کتاب «پویایی زندگی مردان دوجنسگرا»
تخیلات جنسیت‌زده‌ی یک کاریکاتوریست از زنان خبرنگار
برنامه‌ی شماره‌ی ۲۷۸ – رادیو رنگین‌کمان
برداشت‌های رمانتیک از عشق ازدواج را نابود می‌کند

 

ثبت دیدگاه