صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > تن و روان > مادرم نگذاشت آب در دلم تکان بخورد

مادرم نگذاشت بعد از تعرض آب در دلم تکان بخورد

پریسا صفرپور (فارغ التحصیل رسانه و هنر)   - برگرفته از: خانه امن /
۱۵ آذر ۱۳۹۴

Parisa Safarpour

«یاسمن» از من خواسته است روی این موضوع تأکید کنم که مشاوره گرفتن یا به وکیل و روانشناس مراجعه کردن، به میزان سواد یا عقیدۀ سیاسی و مذهبی مربوط نیست. بیست وهشت ساله است و خانوادهٔ مرفهی دارد.

«اغلب می خوانیم و می شنویم که فلان مرد بی سواد به دخترش تجاوز کرد یا در فلان دهات زنی مورد تجاوز محارم قرار گرفت یا یک برادر معتاد بخاطر شک خواهرش را کشت. ولی اتفاقی که برای من افتاد نشان می‌دهد که همه چیز را نمی شود به سواد و فرهنگ ربط داد. عادت کرده‌ایم خودمان را از ناخوشایندی های فرهنگی مبرا کنیم.»

«یاسمن» می گوید «دایی» اش در یک ارگان دولتی خاص کار می‌کرده و نمی‌خواهد شناخته بشوند. « وگرنه ترسی از بیان حقیقت ندارد.»

«رابطهٔ من و دایی معمولی بود. تا زمانی که وارد دانشگاه شدم. تا سال اول دانشگاه همه چیز عالی بود. از ترم سوم، مادرم پیشنهاد کرد برای دروسی که دو ترم اول به سختی پشت سر گذاشته بودم از دایی ام که زمین شناس است و در دانشگاه هم استادیاری را تجربه کرده بود کمک بگیرم. او از درخواست ما به مهربانی استقبال کرد.»

دایی چهل ساله است. تنها در یک خانهٔ ویلایی شمال شهر زندگی می کند. در پروژه های عظیم سدسازی و راه سازی دولتی مشارکت بالقوه ای دارد. گاهی دوماه در شهر نیست و گاهی سه هفته هست.

«برای شروع می آمد خانهٔ ما، ولی کم کم شلوغی خانه و شیطنت برادرهای کوچکم را بهانه کرد و قرارها را گذاشتیم خانهٔ خودش.»

دایی به خواهرش می گوید که موقع درس دادن با آمد و رفت هایت «حواسمان را پرت می کنی.» بهتر است برای درس خواندن به خانهٔ او که خلوت است برویم.

«نمی خواهم بگویم خواهرزاده با دایی تنها نماند ولی واقعا تشخیص آدم هوسباز از دیوانه و جانی کار آسانی نیست و باید به محض اینکه تردید به دلتان راه پیدا کرد جلوی فاجعه را بگیرید. ضمن اینکه روانکاو طی ماه های اخیر به من و مادرم یاد داده است، که نزدیک شدن به بچه‌ها یا حتی بزرگسالان ربطی به عرف و شرع و سن و سال ندارد. هرکسی باید یک حریمی را رعایت کند. مثلاً حتی یک پدر نباید دختر بچه‌اش را از سه چهار سالگی به بعد زیادی به خود بچسباند. زیادی او را بچلاند و حمام ببرد و کنار هم بخوابند.»

یاسمن از همان روز اول که دایی چند لحظه محکم بغلش می کند و سرش را می بوسد  مردد می شود.

 « فقط یک زن می فهمد یک نگاه یا یک حرکت معنی اش چیست. اگر ته دلتان برای چند ثانیه حسی بالاتر از فهمتان داشتید به آن اعتماد کنید. ولی من آن روز به خودم نهیب زدم و گفتم خجالت بکش. این دایی جان عزیزی است که تمام دیوار اتاقم از عکس هایی با او از شیرخوارگی تا امروز تزیین شده است.»

یاسمن سه روز در هفته را با دایی می‌گذراند و درس خوب پیش می‌رفت تا جلسهٔ چهارم در هفتهٔ دوم.

« وقتی آیفون را زد و رفتم داخل از همان حیاط صدای بلند موسیقی می آمد. باباکرم می رقصید و می نوشید و می خندید.

من هم به طبع همراهش شدم و گفتیم و خندیدیم. زیاد به درس توجه نکرد تا جلسهٔ بعد.»

اگر یاسمن این هفته را پشت سر بگذارد، امتحان ترم را داده و دیگر به دایی احتیاجی ندارد. اما آن هفته به خیر و‌خوشی تمام نشد .

«جلسهٔ بعد خیلی اخم کرده بود. تند و تند سیگار می کشید. مثل مردی شده بود که زنش را لحظۀ خیانت گرفته ولی اهل جنجال نیست و نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.»

دایی خوب درس را توضیح نداد و‌ به یاسمن می گوید ایراد از شعور خود توست.

«اصلا در خانوادهٔ ما اینطور حرف زدن معمولی نبود. بدترین حرفمان به هم وقتی کوچک بودیم «نفهم » بود که تنبیه هم می شدیم .حالا دایی به من می‌گوید بیشعور؟!»

یاسمن متعجب ساکت ماند تا دایی عقده هایش را خالی کند.

« دایی یهویی زد زیر گریه. من هم بغضم گرفت. فکر کردم خیلی اتفاق بدی برایش افتاده و چه کسی بهتر از من که سنگ صبورش باشم. سرش را بغل کردم و هی پرسیدم چی شده.»

دایی هم او را بغل می کند و اعتراف می کند که عاشق اوست.

« یعنی من نمی توانم توصیف کنم چه حالی شدم. آدم چه بگوید؟ کولی بازی در بیاورم؟ فرار کنم؟ گفتم ای بابا! حتما” درگیر یک احساس شده و عقلش را از دست داده. بهتر است نصیحتش کنم و صحبت کنم تا یادش بیاید ما چه رابطه ای داریم.»

یاسمن تصور می کند می تواند آرام او را نصیحت کرده و خودش نقش قانون یا دکتر را بازی کند.

«ناگهان وحشی تر شد و نمی خواهم یادآوری کنم اما ده بیست دقیقه تقلا و درگیری ما طول کشید. مچ دستم در رفته بود و این را وقتی رفتم دکتر فهمیدم.»

دایی نمی تواند آن‌گونه که قصد داشته به او تعرض کند اما بدن یاسمن آسیب دیده است. دختر جوان نمی‌فهمد چطور و چه زمانی فرار کرده است.

« توجهی به روح و روانم نداشتم. به فکر باکرگی ام و زخمهای ایجاد شده از درگیری بودم. »

یاسمن فورا به نزدیک ترین درمانگاه مراجعه می کند.

«به محض ورودم خانم های پذیرش آمدند من را گرفتند و خیال کردند درگیری خیابانی داشتم. شلوارم در دستم بود و دکمه های مانتو ام باز و کیفم آویزان دور گردنم. اصلاً یادم نیست چطور فرار کردم.»

یاسمن آنجا می گوید یک تاکسی شخصی او را دزدیده است.
« چه می توانستم بگویم؟ خانم دکتری که معاینه ام کرد خواست به خاطر خودم حقیقت را به او مثل راز بگویم. وقتی شنید فورا روانشناس و مددکار اجتماعی و وکیل معرفی کرد.»

خانوادۀ یاسمن پس از مراجعه به درمانگاه و شنیدن داستان دخترشان، به دایی زنگ می زنند و گله می کنند که «چرا وقتی دیدی دخترمان نیامد پیش تو به ما خبر ندادی و بی خیالی کردی، دخترمان را دزدیده اند و خدا رحم کرده است که او را نکشته اند.»

یاسمن همچنان وحشت زده و بیمار است. تا وقتی دایی؛ که همان روز به همه گفته به ماموریت می رود، برمی گردد.
«به گریه افتادم و خانواده خیال کردند از یادآوری روز حادثه و ربطش به خانۀ دایی رنجور شده ام. به محض اینکه تنها شدیم گفت عاشقت هستم. بیا برویم خارج با هم زندگی کنیم.»

یاسمن دیگر سکوت نمی کند و با فریاد از دایی می خواهد خانه را ترک کند و موضوع را با مادرش در میان می گذارد.
«روز حادثه خانم دکتر درمانگاه گفت من مدارک و شواهد پزشکی را جمع آوری می کنم. هر وقت تصمیم گرفتی موضوع را علنی کنی می توانیم علیه او شهادت بدهیم. کاری سخت ولی شدنی است.»

مادر یاسمن از او می خواهد اجازه بدهد پیش از آبروریزی و دعواهای جدی فامیلی و شکایت کردن؛ خودش با برادر خطاکارش صحبت کند.

«مادرم وقتی از پیش او‌ برگشت صدسال پیر شده بود. دایی گفته بود عاشقش هستم بیا مرا بکش. مادرم هم تهدید کرده بود اگر از ایران نروی؛ هم تو، هم دخترم و هم زندگی ام را اگر لازم باشد به خاک سیاه می نشانم و موضوع را علنی می کنم تا فرصت نکنی دخترهای دیگری را بدبخت کنی.»

چهارماه بعد خاله های یاسمن که همچنان از قهر خواهر و برادر گیج بودند خبر می دهند دایی از ایران رفته است.

«برای این می گویم مشاوره و روانشناس و وکیل ربطی به مسائل سیاسی و مذهبی ندارد که برخی از سیاست زدگی های موجود در زندگی مان می ترسند. مادر من گفت بی آنکه بگذارم احدی جز پدرت بفهمد، حق او را کف دستش می گذارم. چون وکیل و مددکار اجتماعی و‌ پزشک که روز اول به پست من خوردند خیلی مثبت از حقوق من حرف زدند. البته همگی متفق القول بودند که نقش خانواده‌ام به عنوان حامی من بسیار تأثیر گذار خواهد بود.»

یاسمن می گوید وحشت از بی آبرویی در همه ی اقشار هست اما قربانیان باید بالاخره به یکی اعتماد کنند و حرف بزنند که معمولا پزشک ها بهترین موارد و بی طرف هستند و دستشان برای راهنمایی کردن باز است.

«من همچنان هر از گاه به مشاور و روانشناس مراجعه می کنم چون اثر بسیار بدی بر روح من مانده است. از قربانیان می خواهم تا جایی که می توانند نگذارند متجاوزین در خیابان ول بمانند و با مراجعه به مراکز مددکاری و مشاوره ها کاری بکنند. اگر متجاوز را به سزایش نرساندید، حداقل بیماری روانی ناشی از خشونت یا تجاوز را در خود بهبود بدهید تا دچار ناهنجاری های بعدی نشوید.»

  منبع: خانه امن
بیشتر بخوانید
هند برای تجاوز جنسی به کودکان، مجازات اعدام تعیین کرد
مجازات اعدام برای تجاوز جنسی به کودکان در هند
تغییر شرایط عضویت در آکادمی نوبل توسط پادشاه سوئد در پی رسوایی جنسی
تغییر شرایط عضویت در آکادمی نوبل در پی آزار جنسی
تجمع معترضان به افزایش تجاوزهای جنسی در مقابل نخست‌وزیر هند در لندن
تجمع معترضان در مقابل نخست‌وزیر هند در لندن
ارتش میانمار در فهرست سیاه سازمان‌ملل

 

ثبت دیدگاه