صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > تن و روان > مردان هم دچار افسردگی پس از زایمان می‌شوند

مردان هم دچار افسردگی پس از زایمان می‌شوند

فریماه مدیری   - برگرفته از: پلاک پنج /
۱۹ دی ۱۳۹۴
© DreamPictures/Shannon Faulk/Blend Images/Corbis

© DreamPictures/Shannon Faulk/Blend Images/Corbis

گلویش را صاف کرد و گفت راستش نمی‌دانستم مردها هم افسردگی زایمان می‌گیرند تا اینکه چند روز پیش مطلبی در خصوصش خواندم و از آن روز به بعد همه اش در حال تحلیل کردن حال و روز خودم هستم تا که به پیشنهاد همسرم گفتم بیایم با یک مشاور صحبت کنم چون علائمش خیلی به من می‌خورد.

این صحبت‌های حسام، مرد ۳۷ ساله‌ای است که به تازگی صاحب بچه شده و توضیحاتی که در مورد شرایطش می‌دهد نشان از افسردگی‌اش دارد.

او می‌گوید «من و همسرم تقریبا یک سال پیش بچه‌دار شدیم. در کشور استرالیا. بچه‌مان دو ماهه بود که من هم دفاعم را انجام دادم و بعد برگشتیم تهران. همسرم هنوز برنگشته سر کار اما من تقریبا بلا‌فاصله مشغول کار شدم.

با شناختی که از همسرم داشتم نگران بودم او افسردگی بگیرد. ایشان شاگرد اول دانشگاه بود و همیشه مشغول درس و تحقیق. تقریبا یک سال قبل از من درسش تمام شد و خب بعد هم حامله شد و دینا خانم وارد زندگی ما شد.

چند ماه اول دورمان شلوغ بود. البته خب بیشتر دور هما همسرم و دینا دخترم.

پدرم سال‌ها قبل از دنیا رفتند و مادرم هم بین اینجا و کانادا در رفت و آمد است. خواهرم که آنجا زندگی می‌کند یک بچه فلج دارد. مادرم بیشتر مواقع آنجاست. البته خانواده همسرم و برادرهایش هستند، اما خب به طور کلی من هیچ وقت آدم اجتماعی هم نبودم. در دوران دانشگاه دوستانی داشتم.اما بعد هر کدام یک جای دنیا پراکنده شده‌اند. الان هم در آزمایشگاهی کار می‌کنم که خب خیلی روابط اجتماعی با همکارها ندارم. اغلب همکارها خانم هستند و با آنکه خیلی مهربان هستند، اما به نظر می‌سد خانم‌ها هوای خودشان را خیلی بیشتر دارند.

در واقع اگر نگاه کنیم خانم‌ها حلقه‌های اجتماعی و گروه‌های همیاری بیشتری دارند. خانمم در فیس بوک و اینستاگرامش کلی دوست و آشنا دارد. من و هما همیشه به هم خیلی نزدیک بودیم. اما خب دینا الان تقریبا همه وقت او را می‌گیرد. جوری که خب خیلی وقت‌ها من مواظب دینا هستم که یک نفسی بکشد یا به خرید یا آرایشگاه برود.

راستش من نمی‌توانم طوری که او عکس‌های دینا را مثلا در فیس بوک می‌گذارد و بعد با بقیه در خصوص او حرف می‌زند یا راهنمایی می‌گیرد با بقیه حرف بزنم. من در اینترنت می‌گردم که مثلا چرا بچه خیلی گریه می‌کند. در صورتی که می‌فهمم هما هم می‌تواند همین‌کار را بکند اما اینکه می‌رود از بقیه می‌پرسد برایش یک حلقه دوستانی هم به وجود می‌آورد.»

حسام می‌گوید خودم هم درمان خودم را می‌دانم. اما خب تازگی‌ها خیلی مضطربم. احساس تنهایی زیادی می‌کنم. با آنکه همیشه آدم تنهایی بودم اما تازگی‌ها احساس تنهایی می‌کنم. از طرفی فکر می‌کنم  با وجود هما و به خصوص دینا نباید اینطور باشد.

می‌گوید «می‌دانم لازم نیست برای شما توضیح بدهم که چقدر آنها را دوست دارم و این تنهایی به معنای دوست نداشتن آنها نیست. اما تازگی‌ها برای کار و تحقیق بی‌انگیزه ام. نوشتن یک مقاله ساده مدت‌ها عقب می‌افتد یا کارهایم را سرهم بندی می‌کنم. با شناختی که از خودم دارم می‌ترسم کار به جاهای باریک بکشد. مخصوصا الان که تنها خودم و هما نیستیم و بچه هم کم خرج ندارد.

البته هما هم قرار است تا چند وقت دیگر به سر کار برگردد اما خب از وظیفه من چیزی کم نمی‌شود. دلم می‌خواهد دوستان تازه پیدا کنم اما نمی‌دانم چطور. در استرالیا که بودیم وب سایت‌هایی بودند که مثلا ما در دوران حاملگی هما در آن دوستانی با وضع خودمان پیدا کردیم. یا من دوستانی پیدا کرده بودم که با هم به پیاده روی برویم اما اینجا از این خبرها نیست. اگر کسی از بچگی دوست و آشنا داشته باشد که خب دارد. اگر نه دیگر در سن و سال ما نمی شود دوست تازه پیدا کرد. آنهم با وضعیت زن و بچه.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علایم افسردگی
تنگی نفس
حمله‌های عصبی
احساس بی‌فایده بودن
بی‌علاقگی به رابطه جنسی یا هر فعالیت لذت‌بخش
دست زدن به رفتارهای خطرناکی مثل مصرف زیاد الکل یا مواد مخدر یا قمار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌پرسم  آیا حس می‌کنی که  داری از چیزی فرار می‌کنی؟ ساکت می‌شود و می‌گوید «خب فرار نیست. واقعیت است. من همیشه فکر می کردم پدر خیلی بهتری می شوم. فکر می‌کردم ما یک پدر و مادر تحصیل‌کرده هستیم که قرار است هر دو به یک اندازه در بزرگ‌کردن دخترمان سهم داشته باشیم اما واقعیت فرق داشت.

ما در همان دو سه ماهه اول خیلی دست‌تنها بودیم. دینا که شب‌ها گریه می‌کرد من خودم را به خواب می‌زدم. در صورتی که واقعا خوابم نمی‌برد. اما هما مجبور بود که بیدار باشد. فردا صبحش من احساس عذاب وجدان شدیدی می‌کردم اما باز همان وضع ادامه داشت.

فکر می‌کنم این شروعش بود. بعد که به ایران برگشتم خب کمی کمک بیشتر شد اما در نهایت باز هم من دیدم که هر کاری بکنم هما بهتر است. این شد که احساس کردم دارم یواش یواش کنار می‌کشم. یعنی خودم را تا جایی که هما ناراحت نشود از کارهای بچه‌داری دارم کنار می‌کشم.

احساس می‌کنم اینطوری برای او هم بهتر است. حداقل انتظاری ندارد. اما دیگر حرفی هم در خصوص بچه‌داری مشترک نمی‌زنیم. انگار از وقتی به ایران برگشتیم همه آن حرف‌ها در خصوص پدر و مادری مساوی هم فراموش شد. من شدم همان مردی که همیشه از تصویرش هم فرار می‌کردم.  می‌بینم دارم خودم را توی کار غرق می‌کنم اما حتی کارم را هم درست انجام نمی‌دهم.»

***

مشکلی که حسام با آن دست و پنجه نرم می‌کند را احتمالا در پدرهای نسل تازه دیده‌ایم یا خواهیم دید. جوان‌هایی که خانواده‌های پر جمیعت ندارند و با تحصیلات بالا خواستار نقش بیشتری در بزرگ‌کردن بچه‌هایشان هستند اما با این واقعیت مواجه می‌شوند که آموزش صحیحی برای آن ندیده‌اند.

افسردگی بعد از زایمان در زنان تقریبا شناخته شده است. چیزی نزدیک به بیست درصد زنان به آن دچار می شوند و بسیاری از پزشکان در مراقبت‌های بعد از زایمان در خصوص حالات روحی مادران با آنها صحبت می‌کنند اما شناخت این افسردگی در پدران کار راحتی نیست. آنها مانند مادران به طور مرتب به دکتر مراجعه نمی‌کنند و خیلی‌ها هم اصلا خبر ندارند که ممکن است به افسردگی بعد از زایمان دچار شده باشند.

آنها تصوری از بچه‌داری دارند که با واقعیت شب‌بیداری و خستگی مدام متفاوت است. بسیاری از آنها-مانند حسام- به دنبال راه‌هایی برای فرار از احساس گناهی می‌گردند که به طور دائم با آن مواجه‌اند. این حس که آنها پدر خوبی برای بچه و همسر خوبی برای مادر بچه نیستند. فکر می‌کنند هر کاری کنند وضع خراب‌تر می‌شود و در نهایت کلا کنار می‌کشند.

راه حلی که من به حسام- و دیگر پدرهای جوان- پیشنهاد می‌کنم این است که اگر قرار است نسل شما با نسل قبلی فرق داشته باشد و شما می‌خواهید نقش بیشتری در زندگی کودکتان داشته باشید، باید اول قبول کنید که برای پدر شدن آموزش کافی ندیده‌اید و هر کاری بکنید (مخصوصا در مورد بچه اول) دارید با آزمون و خطا یاد می‌گیرید. از طرفی هیچ وقت دیر نیست. اگر چند اشتباه کردید یا خودتان را به خواب زدید، این به این معنا نیست که دیگر هر شب باید بخوابید. می‌توانید دوباره شروع کنید.

قبل از هر چیز، مثل همیشه، با همسرتان حرف بزنید. از او بپرسید که چه کاری می‌توانید بکنید. چطور می‌توانید یاد بگیرید. چه کاری هست که شما ممکن است بهتر انجام دهید یا یاد بگیرید که به خوبی او انجام دهید.

مطمئن باشید همسر شما هم می‌تواند از یک خواب خوب لذت ببرد. همراهش باشید.

  منبع: پلاک پنج
بیشتر بخوانید
همسرم در هنگام خواب هم به انزال می‌رسد
رشد آمار خشونت علیه زنان در ایران
داستان نوجوان نوعروسی که شوهر شکنجه‌گرش را بخشید
داستان نوجوان نوعروسی که شوهر شکنجه‌گرش را بخشید
ازدواج سفید شبه‌قانونی بدیلی در برابر ازدواج سنتی

 

ثبت دیدگاه