صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > هنر و ادبیات > بدون سانسور در روزگار وبلاگ‌نویسی
روایت دختر بودن

وبلاگ دختری که خود را سانسور نمی کرد

  - برگرفته از: مرد روز /
۳ شهریور ۱۳۹۵

TTBB-640x837

ابراز وجودهای بسیار شخصی، برای اولین بار از طریق وبلاگ نویسی در سطح عمومی  جامعه ایران بازتاب پیدا کرده بود. اما نویسنده وبلاگ « دختر بودن» با نوشتن در باره رفتار و امیال جنسی خود، آن هم بدون کمترین سانسور و محدودیت، انگار عزم کرده بود به مخاطبانش نشان دهد چقدر از زندگی ما، حتی در خلوت شخصی، در حال سانسور شدن، می گذرد.

قدرتِ ذهن

شگفت‌انگیز است به سه شماره «آمدم» بارِ اولی بود که به این سرعت می‌آمدم و البته به شدتِ معمول و کاملاً لذت‌بخش … قبل از این‌که به دوستم برسم، به باهم‌ خوابیدن‌مان فکر کرده بودم و حتی گفته بودم که وقتِ زیادی نخواهد داشت برای حاضر شدن؛ اما فکر نمی‌کردم که همخوابگی این همه در ذهن‌ام جلو رفته باشد و تن‌ام را یک‌باره پرت کند به مرحله آخر.

شرم

مادرم شرم دارد از داشتنِ دختری که با آدم‌های متنوعی خوابیده است و می‌خوابد. که گاهی دیروقتِ شب با گونه‌های گل‌گون از سکسِ خوب به خانه می‌آید. که گاهی هم بی‌خبر به خانه نمی‌آید. که روزهایی دوش نمی‌گیرد تا بو و خاطره‌ هم‌آغوشیِ دل‌چسبی را مدتِ بیشتری بر تـَنـَش نگه دارد. که با آدم‌هایی که دوست ندارد معاشرت نمی‌کند. که اجتماعی است و به روی آدم‌های غریبه هم لبخند می‌زند.

به جبرِ طبیعت لابد، دوست‌اش دارم. پذیرفته‌ام که خصوصیات و رفتارهای او، چه شرم‌ام دهد چه ندهد، مالِ اوست. و اگر هم‌خانه‌ایم باید که سعی کنم با بودنش، این‌گونه بودنش، کنار بیایم. اما این کافی نیست. بحث‌ها و درگیری‌ها همیشه از سوی او شروع می‌شود. دوست‌ام ندارد؟ یا می‌خواهد در برابرِ درکِ وجودِ آدمی که من‌ام مقاومت کند؟ مستأصل‌ام.

شب تا صبح
هم‌آغوشیِ نسبتاً طولانی. لذتِ فراوان. نزدیکیِ زیاد. خستگیِ دل‌پذیر. او «آمد» و با این‌که مقاومت می‌کرد، زودتر از بارهای قبل میانِ نوازش‌هامان خواب‌اش برد: عمیق و کودکانه. هنوز هوا روشن نشده بود. خواب به چشم‌هام نمی‌آمد. دل‌ام نمی‌آمد صداش کنم که: باز «می‌خواهم». به خودم می‌پیچیدم. دست‌ام را بردم میان پاهام. خوش نمی‌گذشت. دل‌ام می‌خواست «او» کاری کند. غلت زدم. کتابِ شعری را که پیش از (در حین؟) معاشقه می‌خواندیم برداشتم. کلمه‌ها را می‌خواندم اما نمی‌فهمیدم. کلافه بودم. هنوز دل‌ام نمی‌آمد صداش کنم. بغض داشتم. چرا گریه‌ام گرفته بود؟ میانِ راحتِ معشوق و راحتِ خودم نمی‌توانستم انتخاب کنم.

اولین بار

و روایت می‌کنم لحظه‌ای را که برای اولین‌بار جلوی معشوقی عریان شدم. برای من این‌گونه عریان شدن اتفاق مهمی بود، چیزی در حد اعتراف به عشق. و لحظه‌لحظه کندنِ لباس‌ها، تردیدهایم و نوازش‌های اطمینان‌بخش‌اش را به یاد دارم.

حالا که با فاصله به آن روز نگاه می‌کنم می‌بینم که بیش از عشق، آن زمان درگیرِ کنجکاوی بودم. عریانی معنای دیگری هم برایم داشت: نزدیکیِ زیاد به معشوق و تا یکی شدن با وجودِ او قدمی برداشتن.

برای خودم هم جالب است که کنجکاوی‌ام بیشتر معطوف به تنِ خودم بود تا تنِ معشوق و شاید کمی هم معطوف به واکنشِ معشوق به دیدنِ تنم. بعدتر، وقتی کمی فکر کردم، از این حالت کنجکاوِ گیج خیلی بدم آمد و دلم خواست چیزهای دیگری از مواجهه تنم با تنِ دیگری کشف کنم.

اما فرصت‌ها محدود بود و بدتر از آن ذهنم – شاید هم تربیتم، شاید هم ترس از سوءاستفاده‌های محتمل- نمی‌پذیرفت بدونِ رابطه‌ای عاطفی با کسی همخوابه شوم. و به شدت می‌خواستم که بدانم و تجربه کنم. جای دیگری اگر بود و فرهنگ دیگری و جامعه‌ای دیگر، شاید روسپی مردی را می‌خواستم و پول می‌دادم تا تنِ خودم را در مواجهه با او بیشتر بشناسم. شاید.

آدامس

بی‌تابانه تنِ همدیگر را می‌خواستیم. درِ خانه باز شده و نشده، لباس و کفش درآورده و نیاورده، بوسه‌های شدید…
دو- سه ساعت بعد، سرِ میزِ شام:
– توی راهِ خونه آدامس تو دهنم بود.
– …
– تو قورتش دادی یا من؟

بدونِ عنوان
این روزها احساس می‌کنم قضاوت نمی‌شوم. شاید هنوز نگاه‌های قضاوت‌گر به این سو باشد اما احساسِ رهاییِ خوشایندی دارم. کاش مواظبِ این احساس‌ام باشم.

نیاز

از نیازهای مهمّ من یکی هم این است که بعد از سکسِ خوب بتوانم ساعتی تنها باشم. ترجیحاً با لیوانی چای یا فنجانی قهوه. تنها باشم با جسمِ آرام‌گرفته‌ام و ذهنِ سرشار از تصویرم و مستیِ چشیدنِ تنی که دوست می‌داشته‌ام.

  منبع: مرد روز
بیشتر بخوانید
وضعیت شیوع هپاتیت در ایران
رکورد طلاق در ایران شکست
انتقاد دولت ویتنام از نمایش مجسمه‌های برهنه
انتقاد دولت ویتنام از نمایش مجسمه‌های برهنه
تصویر لوگوی سانسور شده در تلویزیون ایران
شوخی با پستان‌های سانسورشده‌ی گرگ اسطوره‌ای

 

ثبت دیدگاه