صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > هنر و ادبیات > چرا روایت لانتوری از اسیدپاشی معوج است

چرا روایت لانتوری از اسیدپاشی معوج است

نفیسه آزاد   - برگرفته از: از زندگی و جامعه /
۱۷ شهریور ۱۳۹۵

Lantori_poster

من هم شاید مثل بقیه تماشاگرانی که به سالن سینما رفتند تا لانتوری را ببینند با این ذهنیت رفتم که قرار است یک فیلم اجتماعی ببینم در مورد اسیدپاشی و البته یک فیلم در مورد اسیدپاشی دیدم که نه اجتماعی بود نه تحلیلی.  راست بگویم که به سختی تا آخر فیلم روی صندلی‌ نشستم به امید معجزه‌ای که شاید در انتهای فیلم اتفاق بیافتد و اتفاق نیافتاد. بعدها دیدم که کسانی از دوستان یا آدمهایی که نظرشان در موارد مختلفی به من نزدیک است فیلم را بسیار دوست داشته‌اند یا تحسینش کرده‌اند و برای همین فکر کردم دلایلم را بنویسم، دلایلی که به اغلب فیلم‌هایی که تحت عنوان اجتماعی دیده‌ام و به نظرم فیلم‌های بدی بوده‌اند هم قابل تعمیم است.

تقویت کلیشه‌ها؛ پررنگ‌تر کردن برچسب‌ها و ننگ‌ها

یک پسر سرراهی که در بهزیستی بزرگ شده است، یک دختر که نقش کارگرجنسی خیابانی را بازی می‌کند، دختر مهربان خوش‌تیپ و فعال و عکاس و روزنامه‌نگار، بچه‌های جنوب شهر که با خشونت بزرگ شده‌اند و قمه می‌کشند. این شخصیت‌ها را کنار هم تصور کنید و سعی کنید یک فیلم‌نامه، یک داستان کوتاه یا یک طرح ساده بر اساس آن بنویسید. فکر می‌کنم نزدیک به نود درصد ایده‌ها شبیه به هم باشند آن ده درصد هم احتمالا تلاش جدی کرده باشند که چیزی متفاوت بنویسند. این داستان را ما بارها شنیده‌ایم، دیده‌ایم و خوانده‌ایم. در یک لایه بالاتر قرار است چه چیزی را ببینیم؟ رابین‌هود؟ حرفه‌ای؟ دزدی که از پولدارها می‌دزدد و به فقرا می‌دهد؟

ساده‌ترین کار این است که فکر کنیم یا تبلیغ کنیم که اسیدپاش پسر وامانده‌ای است که در بهزیستی بزرگ شده و مهربان است و عاشق می‌شود و دیوانه می‌شود و اسید می‌پاشد. دختر هم که زیباست و روزنامه‌نگار است و شیک است و دنبال بخشش گرفتن است. اینطور همه راضی هستند. بچه‌های بی‌سرپرست و جنوب شهر و کارگران جنسی که پیشاپیش داغ نام و ننگ بر پیشنانیشان خورده، زبانی هم به صدایی ندارند، جلوی دوربین می‌نشینند و داستان زندگیشان را تعریف می‌کنند و قهرمان در نهایت همان دختر معصوم روزنامه‌نگار خوش‌‌لباس و کتاب‌خوانی است که حالا یک بار بخشیده و دوباره دنبال بخشایش است.

اما آنها که اسید می‌پاشند همین آدم‌هایی هستند که روزانه کنار ما زندگی می‌کنند، در خانواده بزرگ شده‌اند، کار می‌کنند، در همان خیابان‌هایی راه می‌روند که ما راه می‌رویم و همان لباس‌هایی را می‌پوشند که ما می‌پوشیم. اتفاقا هولناکی اسیدپاشی این است که همین آدمهای عادی می‌توانند و آن را مرتکب می‌شوند. مسئله‌ای که فیلم آن را در بهزیستی و جنوب شهر خلاصه و خود را خلاص کرده. شاید چون ساختن آدمها و روابطی که در زندگی به ظاهر عادی خود فاجعه می‌آفرینند کار پیچیده‌ایست.

مسئله اسیدپاشی نبرد قدرت است نه مسئله بخشایش

هولناکی اسیدپاشی این است که همین آدمهای عادی می‌توانند و آن را مرتکب می‌شوند. مسئله‌ای که فیلم آن را در بهزیستی و جنوب شهر خلاصه و خود را خلاص کرده. شاید چون ساختن آدمها و روابطی که در زندگی به ظاهر عادی خود فاجعه می‌آفرینند کار پیچیده‌ایست.

لانتوری کل چیدمانش را بر اساس مسئله بخشایش ترسیم کرده است. دختری که به دنبال بخشایش است و در نهایت خودش می‌بخشد و به دنبال گرفتن بخشایش برای دیگران می‌رود. نوید محمدزاده، در لانتوری نقش یک عاشق کلاسیک فیلم فارسی را بازی می‌کن. رابین‌هودی که عاشق یک دختر با طبقه اقتصادی و اجتماعی متفاوت می‌شود، عاشقی که پابرهنه در خیابان راه می‌رود، مشت بر دیوار می‌کوبد، مجنون‌وار در خیابان‌ها راه می‌رود و اطوار کامل عاشقی را دارد که احتمالا دل هر دختر جوانی را در سینما می‌برد. مسئله، مسئله عشق و بخشایش است، آن هم عشق و بخشایشی کاملا فردی با داستان یونیک. گنگی که رئیسش عاشق دختر گنگ مقابل شده. این ماجرا جایی برای تحلیل اجتماعی اسیدپاشی باقی نمی‌گذارد. درامی را تعریف می‌کند که حتی ممکن است ما به عنوان مخاطب با اسیدپاش آن همذات‌پنداری کنیم.

در حالیکه مسئله اسیدپاشی یک اعمال قدرت اجتماعی است. راهی است برای سد کردن مسیر زندگی زنی که به هر دلیلی نه گفته است. مسئله لزوما عاشقانه و یا حتی فردی نیست. بسترهای اجتماعی فرهنگی اعمال قدرت بر زنان به نحوی پیش رفته است که سال گذشته شاهد شکلی از اسیدپاشی عمومی بدون دلیلی شخصی. مسئله دیگر نحوه اجتماعی شدن افراد است، روندهای اعمال خشونت که از کودکی بر مبنای جنسیت آغاز می‌شوند و تا سال‌های سال نه تنها ادامه دارند که از تریبون‌های مختلف مشروعیت بخشیده می‌شوند. حقیقت امر این است که بخشایش گامی پس از آخر در چرخه اسیدپاشی است. مسئله‌ای که هیچ رد پایی از آن در فیلم دیده نمی‌شود.

روایتی که روایت نیست

ایراد سوم من به لانتوری غیاب قصه و روایت است. درام عاشقانه‌ای که بر شانه‌های آدمهایی حمل می‌شود که پیچ‌های ظریف شخصیتی و بالا پایین‌های تصمیمات و نیازها و احساساتشان ناپیدا است. در شلوغی سخنران‌ها و آدم‌هایی که مثل مجرم روبروی دوربین نشسته‌اند و قصه لانتوری را روایت می‌کنند امکان دیالوگ، امکان پیدا کردن شخصیت‌ها اگر قرار است حتی همین کلیشه‌ها را به عنوان شخصیت فیلم بپذیریم به ندرت اثری از کنش انسانی آنها در فیلم دیده می‌شود. قصه‌ای که روایت می‌شود جا در جا شکسته، تحلیل شده، تکه پاره و قضاوت شده نمایش داده می‌شود. شاید اگر همین کلیشه‌ها در بستری روایی با هم ارتباط می‌گرفتند، قصه‌ای روایت می‌شد که کمتر شبیه صفحه حوادث روزنامه‌ها می‌شد و مخاطب را درگیر خودش می‌کرد.

معلوم است که من لانتوری را دوست نداشتم. مدتهاست این استدلال که «حالا خوبه که در این مورد فیلمی ساخته شده» چنگی به دلم نمی‌زند. به نظرم این استدلال بیشتر از نقد باید بر سازندگان این فیلم و ما که مخاطبانش باشیم گران بیاید. مدتهاست فکر می‌کنم بد حرف زدن بدتر از  حرف نزدن است. باید همزمان انتظار حرف زدن از یک موضوع و خوب حرف زدن از یک موضوع را داشت.

بیشتر بخوانید
دستیار روحانی از تلاش برای تدوین قانون جامع در مورد اسیدپاشی خبر داد
تلاش برای تدوین قانون جامع علیه اسیدپاشی
مشت‌های زنان بر پیکر مردان
قربانیان اسیدپاشی در هند در صحنه مد
قربانیان اسیدپاشی در هند در صحنه‌ی مد
پرچم سازمان ملل متحد
استعفای یک مقام سازمان‌ملل پس از تبرئه‌شدن از اتهام آزار جنسی

 

ثبت دیدگاه