صفحه نخست > همه‌ی مطلب‌ها > اندیشه و فرهنگ > مـردها زن می‌بـرند به خـانه شـوهـر نمی‌برند

مـردها زن می‌بـرند به خـانه شـوهـر نمی‌برند

  - برگرفته از: روزنامه ۸ صبح /
۱۲ بهمن ۱۳۹۵

توضیح:‌ این یک حکایت واقعی است. نویسنده از جایگاه شخص اول، حکایت دوست دوران کودکی‌اش را می‌گوید. طبیعی است که به دلایل فراوانی هویت شخص اصلی پنهان می‌ماند، هرچند تصویر از کودکی وی ضمیمه این نوشته به نشر می‌رسد. روزنامه ۸صبح


مادرم، قبل از من دو پسر و یک دختر به دنیا آورد که هر سه فوت کردند. هنگامی که او سر من حامله بود، برادر بزرگم پسر می‌خواست وقتی من به دنیا آمدم قابله به‌خاطردریافت شیرینی به برادرم دروغ گفته بود که مادرت پسر به دنیا آورده است. برادرم تا قنداقم را باز نکرده بود، باور نمی‌توانست که دختر هستم. مادر و برادرم همان لحظه به این فکر افتادند که به من لباس بچگانه بپوشانند. موهایم را همیشه برادرم اصلاح می‌کرد. لباس‌هایم را اوایل خیاط مردانه، یکی از آشنایان برادرم می‌دوخت. او می‌دانست که من دخترم. بعدها مادرم تکه را به خواهرخوانده‌هایش می‌داد تا برایم بدوزند.
وقتی کمی بزرگ‌تر شدم و سرم به لباس پوشیدن باز شد، لباس دخترانه را دوست داشتم و از لباس پسرانه بدم می‌آمد. افرادی که می‌دانستند دختر هستم، با این لباس نگاه خریدارانه‌ای به من داشتند چون رنگ جلدم روشن بود، چشمانم سبز و موهایم تاریک. چهره و نگاه جدی من اما بیشتر شبیه بچه‌ها بود تا دخترها. حس من متفاوت بود، اگر می‌فهمیدم که اطرافیانم می‌دانند دخترم، حس بدی داشتم. اما اگر می‌فهمیدم که این واقعیت را نمی‌دانند، راحت‌تر بودم. من آرزو داشتم موی‌هایم بلند باشند، آرزویی که در دلم ماند. به تجملات دخترانه علاقمند بودم، رنگ ناخن، انگشتر و گوشواره را خوش داشتم. گوش‌هایم تا زمانیکه بچگانه‌پوش بودم، سوراخ نداشت. گوشواره‌های خواهرانم را از سر شوق بالای گوش‌هایم آویزان می‌کردم.
با پدرم به صرافی و قالین‌فروشی‌ها می‌رفتم، به همه می‌گفت من بچه‌ی خُردش هستم. او نظر به‌خصوصی در مورد طرز پوشش‌ام نداشت. برای خواهرانم هم پوشش من قابل بحثی نبود. خودشان هم در خانه پتلون و بلوز می‌پوشیدند. مادرم می‌دانست که خوش ندارم لباس بچگانه بپوشم، اما نظر من برایش اهمیتی نداشت. او می‌گفت: «شنیدم که در امریکا به چهل هزار تغییر جنسیت می‌دهند، تو را آن‌جا می‌برم و پسر پس می‌آورم.» همان زمان می‌دانستم شوخی می‌کند.
از کارهای خانه فقط آماده‌کردن سفره و آفتابه لَگَن به عهده‌ی من بود. از کارهای بیرون هم پشت سودا‌رفتن و کارهای «اتاق» (مهمان‌خانه‌ای که دَم حویلی است، مخصوص مهمانان مرد و افراد بیگانه. زنان آن‌جا راه ندارند). به مهمانان چای می‌بردم، با آفتابه‌لَگَن روی دست‌های شان آب می‌ریختم، سفره هموار می‌کردم، با هم نان می‌خوردیم و ظرف‌ها را دوباره به آشپزخانه می‌بردم. بعد از این‌که لباس دخترانه پوشیدم، مجبور بودم با خواهرانم کارهای خانه را نوبت کنیم. هفته‌ی دو روز نوبت من بود، در آن دو روز من جاروکشی می‌کردم، ظرف می‌شستم، رخت‌شویی و غذا پختن هم که بود.
در زمان مجاهدین با دریشی به مکتب می‌رفتم، مدتی بعد معلمان سرم فشار آوردند که باید پوششم دخترانه باشد. خانم برادرم یک بالاپوش سیاه داشت، دامنش را قات کرده بودم تا برابرم شود. نزدیک مکتب که می‌رسیدم، آن را با یک چادر خاصه‌ی سفید می‌پوشیدم. هنگام رخصتی آن را در بکس مکتبم می‌گذاشتم. نمی‌خواستم همسایه‌هایی که مرا صبح با لباس بچگانه دیده بودند، چاشت با بالاپوش دخترانه ببینند.
در زمان طالبان، پانزده یا شانزده ساله بودم و هنوز بچگانه‌پوش. فکر کنم از محدود زنانی بودم که وقتی از خانه بیرون می‌شدم، از هیچ کس و هیچ چیز نمی‌ترسیدم. این حس، حس خاصی نبود. برای من عادی بود. من لاغر و باریک بودم و بر قفسه‌ی سینه‌ام برجستگی ای معلوم نبود. آن‌قدر زرد و زاری که من بودم، کسی توقع داشتن ریش را از من نداشت. با آن هم برادرم می‌ترسید و نمی‌گذاشت خیلی بیرون بروم. در زمان طالبان بود که بار اول عادت ماهوار شدم. مادرم فهمید، اما چیزی نگفت. بعد از هشت ماه که دوباره عادت ماهوار شدم، دیگر از حویلی بیرون نشدم و به مادرم گفتم لباس دخترانه می‌پوشم. یک پتلون زرد، اما بلوز‌م به یادم نیست چی رنگ بود. ناخن‌هایم را گذاشتم بلند شوند و به موهای خیلی کوتاهم قَیتَک بستم، موهای پشت گوش‌هایم از چهار طرف قیتک بیرون شده بودند، اما حس خیلی خوبی داشتم. گوش‌هایم را خواهر کلانم با سوزن سوراخ کرد. اوایل غیر از پتلون و بلوز چیزی نمی‌توانستم بپوشم، تنم به جنس نرم پیراهن تنبان مردانه عادت کرده بود. جنس تکه‌های دیگر پوستم را می‌خراشید. از بس لباس دخترانه خوش داشتم، خیرات به گردن گرفته بودم: ده افغانی پول با یک نان تنوری!
همسرم می‌داند که من بچگانه‌پوش بودم. وقتی حامله بودم، خوش داشتم کودکم دختر باشد و همان‌طور هم شد. هیچ‌گاه حاضر نیستم دخترم را بچگانه‌پوش کنم.
از بس در جمع‌های مردانه کوشش کرده بودم مردانه فکر کنم و گپ بزنم، طرز فکرم همان‌گونه شده است. وقتی دخترانه‌پوش شدم، کوشش کردم طرز فکرم را تغییر دهم. این کوشش همیشه موفقانه نبود. بعضی چیزها جزیی از شخصیتم شده‌اند. مثلا حالا که سی‌و‌چند ساله‌ام، روپوشی از مرد برایم معنایی ندارد. نمی‌توانم از مردی روی بگیرم. خودم را در تصوراتم هرگز در لباس سفید عروسی ندیدم، حتا زمانی که عاشق شدم و ازدواج کردم. من مجلس عروسی نخواستم داشته باشم. نمی‌توانستم. زندگی جنسی من باخواهر‌خوانده‌هایم متفاوت است. من هنوز همان حس بچگانه را با خود دارم. هرچه کوشش می‌کنم یک زن باشم، نمی‌شود. بیشتر شبیه مردها هستم و این زندگی جنسی‌ام را تحت تاثیر قرار می‌دهد. من هیچ وقت نتوانستم مثل یک زن ناز کنم و گپ‌های عاشقانه بزنم. نشستن و راه‌رفتنم هم شبیه مردان است. این را وقتی بیشتر متوجه می‌شوم که در محافل یا مهمانی‌ها لباس ما‌کسی می‌پوشم یا با خواهرخوانده‌هایم هستم.
نگاه مردان به من، به خصوص وقتی می‌دانستند دختر هستم، اذیت‌کننده بود. از دست من اما کاری ساخته نبود، فقط رنج می‌بردم. مادر و برادرم همیشه متوجه‌ام بودند. همسایه‌های ما پسران نوجوان داشتند، نگاه آن‌ها وحشتناک بود. اما آن‌ها از فامیل و برادرانم می‌ترسیدند و به من کاری نداشتند.
با بچه‌ها کاغذباد بازی، خَسته‌ی‌ خرما بازی و گُله‌بازی/ تُشله‌بُرد می‌کردم و با دختران گُدی‌بازی. اما گُدی‌بازی را خوش‌تر داشتم.در فامیل ما کس دیگری بچگانه‌پوش نبود و نشد، یک صنفی داشتم که در همسایگی ما زندگی می‌کرد و بچگانه‌پوش بود. ما با هم‌دیگر بازی می‌کردیم. او خیلی زودتر از من دخترانه‌پوش شد و عروسی کرد. حالا هیچ اطلاعی از او ندارم.
تا زمانی که بچگانه پوش بودم، عاشق نشدم. کسی هم عاشق من نشد. خیلی دوست داشتم عاشق شوم، اما نمی شد. هیچ‌کس آن‌طور نبود که من می‌خواستم. می‌دانستم که به مردی تحصیل‌کرده و خوش‌هیکل که مرا دوست داشته باشد، علاقه‌مندم. اما گویا چیزهای بیشتری می‌خواستم که خودم نمی‌دانستم چی‌اند.
من مجبور شدم در خودم تغییرات زیادی بیاورم. همین حالا مثلا کوشش می‌کنم با لبخند حرف بزنم و تُن صدایم بالا نرود و زود عصبی نشوم، چون می‌دانم که این رفتار مناسب یک زن نیست. وقتی نو وارد دانشگاه شده بودم، با محیط مختلط و نا آشنا و عجیب روبرو شده بودم. نمی‌توانستم رفتارم را عیار کنم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم یا نکنم، چی را چگونه بگویم یا نگویم. آن‌جا بود که بقیه مرا متوجه رفتارمردانه‌ام کردند. یک روز صنفی‌ام که مرد بود، برایم گفت: «مردها زن می‌برند به خانه، شوهر نمی‌برند! »

بیشتر بخوانید
کشته شدن پنجاه و شش زن تراجنسی در پاکستان
کشته‌شدن پنجاه و شش زن تراجنسی در پاکستان
نخستین عمل کامل پیوند آلت جنسی و کیسه‌ی بیضه‌‌ در ایالات متحده آمریکا
نخستین عمل کامل کیر و کیسه‌ی بیضه‌‌ در آمریکا
بقا به قیمت تن فروشی؛ ۶۴۰۰ کیلومتر پیاده روی نوجوان افغانستانی به مقصد اروپا
روایت کارگری جنسی نوجوان افغان در راه به مقصد اروپا
رخشانه، کودکی که قربانی سنگسار شد

 

ثبت دیدگاه