زن تنها در تاکسی

  /
۳۰ اسفند ۱۳۹۵

زنی سوار تاکسی می‌شود و از راننده می‌خواهد که وی را به شهر برساند. زن در چوکی پشت سر راننده می‌نشیند و به صفحه مبایل خود خیره می‌شود. تاکسی تازه چند قدم دور رفته است که راننده سرفه می‌کند. زن بدون اینکه توجه کند، به صفحه مبایل خود زل زده است. راننده آیینه دید عقب را تنظیم می‌کند و دوباره سرفه می‌کند. زن همچنان مشغول است. حوصله راننده طاق می‌شود و می‌‌پرسد، «ببخشید همشیره، شما همین‌جا در افغانستان زندگی می‌کنید؟» زن بدون اینکه پاسخ بگوید از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. پس از حدود یک دقیقه راننده دوباره حرف می‌زند، «امروز هوا بسیار سرد است. شاید باز هم برف ببارد. هههههه کابل بی زر باشد، بی برف نی. چطو؟» زن انگار کَر است. به هیچ یک از حرف‌های راننده پاسخ نمی‌گوید.
دیگر چیزی نمانده است که راننده به شهر برسد. برای آخرین بار تلاش می‌کند با زن حرف بزند. «همشیره بسیار مغرور هستی بخدا. ما هم انسان هستیم. خیر است که موتر لوکس نداریم. خدا می‌داند مرا خیال کی کردی. مه مثل موتروان‌های دیگه نیستم. پیسه نداشته باشی هم صدقه سرت. مقصد اخلاق خوب چیز است. بیا اینی شماره تلفن مرا بگیر، هر وقت تاکسی کار داشتی فقط سر نوکرت صدا کن…» هنوز حرف تاکسی‌وان به آخر نرسیده است که سیلی جانانه در بغل گوشش اصابت می‌کند. تاکسی‌وان تکان می‌خورد و وسط جاده موتر را توقف می‌دهد. زن یک اسکناس صد افغانی را بسوی راننده پرتاب می‌کند و از موتر پایین می‌شود. راننده با توجه به ازدحام شهر از هرگونه درگیری صرف‌نظر می‌کند و با دل پر خون به راهش ادامه می‌دهد.

پس از ده دقیقه دو مسافر مرد سوار تاکسی می‌شوند. یک مسافر با مسافر دیگر درمورد ناامنی و انفجارهای پی‌هم در افغانستان قصه می‌‌کند. راننده حرف مسافر را قطع می‌کند و می‌گوید؛
«به‌خدا استاد من حیران هستم که ای کشور چطور تاحال خاکستر نشده. چه چیزهای که د ای کشور جریان نداره. قسم سرم حق ندارید که همی حالی یک دختر مقبول را به‌زور از موتر پایین کردم. همین‌جا د جای شما د پشت سر شیشته بود. تا که سوار موتر شد، تلفن خوده کشید و به خارجی‌ها زنگ زد. با خارجی‌ها یک چیزهایی می‌گفت که خدا و راستی اگر زن به شوهر خود بگوید. هر دفعه که گپ می‌زد، بوی ویسکی می‌داد.
د همی منطقه رسیده بودیم که دست خوده پیش کرد و به گردنم مالید. چه بگویم؟ یک پدرلعنت مقبول هم بود که نگو. هرچه خوده دور گرفتم، نشد. آخر گفتم، تو مسلمان هستی یا نه. گفتم برای یک زن مسلمان عیب است که با خارجی‌ها شراب بخوره. باز هرچه نباشد ما و شما افغان هستیم. باور کنید استاد، د ای منطقه که رسیدیم پیراهن خوده کشید. اگر دروغ بگویم شاه دوشمشیره به کمرم بزند که جای دست خارجی‌ها هنوز د بدنش دیده می‌شد. به یک رقم پیراهنشه پس د جانش دادم. به‌خدا از سواری بالا کردن پشیمان شده بودم.
آخر از موتر پایینش کردم، شماره خوده در یک کاغذ نوشته کرد و به مه داد. میگه تو بسیار آدم خوب هستی، بیا همراه مه موتروان باش. گفت ماه شش‌صد دالر برت میتم. توبه لاحول ولا. استاد، یازده سال است که موتروانی می‌کنم، تاهنوز شکر یک لقمه نان حرام به اولادهایم ندادیم. شماره شه دور انداختم، یک رقم سرش بد خورد. پدرلعنت نشه بود، یک سیلی زد د بیخ گوشم. هی، ای، جایشه ببین. باز یک شماره نوشته کرد و به‌ دستم داد. گفت، تا زمانی‌که شماره مره نگیری، از موتر پایین نمی‌شم. با یک آدم نشه چه ‌کار کنی؟ آخر گرفتم. که دور رفتم، باز اوسو انداختم. یاره استاد، بیست سال است که د همی کشور موتروانی می‌کنم، همیطو بدبختی را دفعه اول است که می‌بینم.
حالی شما میگین که انفجار شده، انتحار شده، چطو شده. مردمی که د گفت خدا پایبند نباشد و صاف گفته که شراب نخورید، دیگه سرش غضب نازل نشود، سر کی شود؟ تو اینی زنه ببین. چطور پتلون تنگ پوشیده. از برای خدا.»
دو مسافر بدون اینکه به حرف‌های تاکسی‌وان توجه داشته باشند، با گوشی مبایل خود مصروف هستند. تاکسی‌وان این‌بار با صدای پایین می‌گوید، «کل فساد د همی فیسبوک است. تمام روز پدر همراه بچه گپ نمی‌زند، سواری همراه موتروان گپ نمی‌زند، تینگ تینگ مسج کرده رایست. خدا خانه‌ای خارجی‌ها را خراب کند کتی ای وسیله شیطانی.»

 

بیشتر بخوانید
نبرد دختران جوان دهلی با آزار جنسی
نبرد دختران جوان دهلی با آزار جنسی
دست ناشناس قربانی‌های پنهان آزار جنسی
سناتور دموکرات آمریکا که به آزار جنسی متهم شده بود، کناره‌گیری می‌کند
کناره‌گیری سناتور دموکرات متهم به آزار جنسی
مرد خشن و آزار دهنده
راهنمای فرهنگ تجاوز برای مردان محترم